بحران افغانستان و پاکستان در سالهای ۲۰۲۵ تا ۲۰۲۶ را باید بخشی از یک گذار ژئوپلیتیکی عمیقتر در جنوب آسیا دانست؛ گذاری که در آن منطق سنتی عمق راهبردی بهتدریج جای خود را به امنیت ژئواکونومیک و حفاظت از راهگذرها میدهد. روش فرآیند-ردیابی نشان میدهد که این بحران نه محصول یک اختلاف مرزی ساده، بلکه حاصل زنجیرهای از تصمیمهای امنیتی، شکستهای بازدارندگی و تغییر محاسبات راهبردی در کابل و اسلامآباد است.
مقدمه
تحولات افغانستان و پاکستان در بازۀ زمانی ۲۰۲۵ تا ۲۰۲۶ را نمیتوان صرفاً در قالب تنشهای مرزی، رقابتهای قومی یا اختلافهای امنیتی مقطعی تحلیل کرد. بحران جاری بیانگر یک گذار ساختاری در نظم امنیتی جنوب آسیا و همزمان بازتعریف تدریجی سیاست خارجی دو بازیگر اصلی این بحران است. در سطح ژئوپلیتیکی، افغانستان و پاکستان در بستر یک محیط شکننده قرار دارند که در آن مرز دیورند، بازیگران مسلح غیردولتی، رقابت قدرتهای منطقهای و ضعف حکمرانی سرزمینی، ساختار دائمی از بیثباتی را شکل دادهاند.
اما این ساختار بهتنهایی توضیحدهندۀ چرایی تشدید بحران نیست. بر اساس روش فرآیند-ردیابی (Process Tracing Method)، بحران کنونی حاصل زنجیرهای از تصمیمهای امنیتی، شکست سازوکارهای بازدارندگی و تغییر تدریجی محاسبات راهبردی در اسلامآباد و کابل است؛ زنجیرهای که در نهایت تابوی درگیری مستقیم میان طالبان و پاکستان را شکست و روابط دو طرف را از همکاری تاکتیکی، به رقابت امنیتی تبدیل کرد.
در این میان، مهمترین تحول راهبردی، تغییر تدریجی نگاه پاکستان به افغانستان است. اسلامآباد طی چهار دهۀ گذشته افغانستان را بخشی از دکترین «عمق راهبردی» خود در برابر هند تعریف میکرد و حمایت از طالبان را ابزار مدیریت موازنۀ منطقهای میدانست. اما بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱ برخلاف انتظار ارتش پاکستان نه به تثبیت نفوذ اسلامآباد، بلکه به افزایش استقلال راهبردی طالبان، تشدید بحران تحریک طالبان پاکستان (TTP) و بازگشت مسئلۀ دیورند انجامید.
در نتیجه، پاکستان بهتدریج به این جمعبندی رسید که استمرار سیاست سنتی حمایت نیابتی، نهتنها امنیت داخلی را تضمین نمیکند، بلکه طرح تبدیل این کشور به قطب ترانزیتی و ژئواکونومیک منطقه را نیز با تهدید مواجه میکند. همچنین در سطح فرآیندی، بحران، زمانی وارد مرحلۀ تشدید سیستماتیک شد که ارتش پاکستان پس از افزایش حملات TTP، دکترین امنیتی خود را از «مهار غیرمستقیم» به «مداخلۀ برونمرزی محدود» تغییر داد. حملات هوایی پاکستان به خاک افغانستان و پاسخهای نظامی طالبان، یک نقطۀ عطف راهبردی ایجاد کرد؛ زیرا برای نخستینبار پس از سالها، قواعد غیررسمی رفتار میان دو طرف فروپاشید و منازعه از وضعیت نیابتی به سطح درگیری دولتی ارتقا یافت. این تحول همزمان موجب اختلال در تجارت مرزی، بیثباتی کریدورهای منطقهای و گسترش فضای خاکستری امنیتی در امتداد مرز افغانستان و پاکستان شد.
افزون بر این، این بحران برای ایران دارای ابعاد پیچیده و چندلایه است. از یک سو، فرسایش نظم امنیتی افغانستان و پاکستان میتواند زمینهساز افزایش تحرک گروههای افراطی، اقتصادهای غیررسمی، قاچاق، مهاجرتهای بیثباتکننده و ناامنی مرزی شود. از سوی دیگر، تضعیف موقعیت ترانزیتی پاکستان و افزایش نااطمینانی در کریدورهای شرقی، میتواند فرصتهایی ژئواکونومیک برای ایران، بهویژه در محور چابهار و اتصال آسیای مرکزی به آبهای آزاد ایجاد کند. بنابراین، تحولات کنونی نه یک بحران مقطعی، بلکه بخشی از بازآرایی ژئوپلیتیکی شرق ایران است که نیازمند بازتعریف سیاست منطقهای تهران در پیوند میان امنیت، ژئواکونومی و موازنهگری منطقهای است.
ملاحظات سیاسی
فرسایش دکترین عمق راهبردی و بازتعریف امنیت در پاکستان و افغانستان
تحولات اخیر نشان میدهد که راهبرد سنتی پاکستان در قبال افغانستان وارد مرحلۀ بحران کارکردی شده است. به عبارت دیگر، دکترین «عمق راهبردی» که از دهۀ ۱۹۸۰ به ستون اصلی نگاه امنیتی ارتش پاکستان تبدیل شده بود، بر این فرض استوار بود که افغانستان باید تحت نفوذ اسلامآباد باقی بماند تا از تبدیل شدن آن به حوزه نفوذ هند جلوگیری شود. طالبان در این چارچوب، نه صرفاً یک گروه ایدئولوژیک، بلکه ابزار ژئوپلیتیکی مدیریت موازنۀ منطقهای محسوب میشد.
اما بازگشت طالبان به قدرت برخلاف محاسبات اولیۀ پاکستان، نهتنها امنیت راهبردی مورد انتظار را ایجاد نکرد، بلکه به احیای بحرانهای امنیتی در داخل پاکستان انجامید. نقطۀ اصلی این تحول، تغییر تدریجی رفتار طالبان بود. طالبان امروز برخلاف دهۀ ۱۹۹۰، تلاش کرده است خود را از وضعیت نیروی وابسته به پاکستان خارج کند و به بازیگری با استقلال راهبردی تبدیل شود. تعامل همزمان کابل با چین، روسیه، ایران، آسیای مرکزی و حتی هند، نشان میدهد که طالبان در پی ایجاد نوعی موازنه در سیاست خارجی خود است. در این میان، مسئلۀ دیورند نیز اهمیت ویژهای پیدا کرده است. طالبان بهخوبی میداند که پذیرش کامل مرز دیورند میتواند مشروعیت قومی و اجتماعی آن در میان پشتونها را تضعیف کند. از همین رو، طالبان از تبدیل شدن به بازیگری کاملاً تابع اسلامآباد اجتناب میکند.
در سطح داخلی پاکستان نیز چند تحول مهم به فرسایش دکترین سنتی کمک کرده است. نخست، بحران اقتصادی مزمن که توان دولت برای تحمل هزینههای سیاست امنیتی مبتنی بر بازیگران نیابتی را کاهش داده است. دوم، افزایش حملات تحریک طالبان پاکستان که نشان داد استفاده ابزاری از گروههای جهادی در نهایت میتواند علیه خود دولت بازتولید شود. سوم، وابستگی فزایندۀ پاکستان به طرحهای اتصالگرایی منطقهای، بهویژه راهگذر اقتصادی چین و پاکستان (CPEC) که نیازمند ثبات امنیتی و کاهش نااطمینانی در افغانستان است.
در نتیجه، اسلامآباد بهتدریج در حال بازتعریف امنیت ملی خود از «کنترل ژئوپلیتیکی افغانستان» به «حفاظت از راهگذرها و امنیت ترانزیتی» است. بنابراین، این تحول، پاکستان را در وضعیت یک گذار راهبردی ناتمام قرار داده است. از یک سو، ساختار امنیتی و ارتش همچنان بخشی از منطق سنتی استفاده از نیروهای نیابتی را حفظ کردهاند و افغانستان را عرصۀ رقابت با هند میدانند. از سوی دیگر، ضرورتهای ژئواکونومیک و فشارهای اقتصادی، پاکستان را به سمت کاهش تنش و تثبیت محیط پیرامونی سوق میدهد. همین شکاف میان منطق ژئوپلیتیکی قدیم و الزامهای ژئواکونومیک جدید، یکی از عوامل اصلی بیثباتی کنونی در روابط افغانستان و پاکستان است.
مکانیزم عِلّی بحران؛ از شکاف انتظارهای امنیتی تا فروپاشی بازدارندگیپ
روش فرآیند-ردیابی نشان میدهد که بحران افغانستان و پاکستان نتیجۀ یک رویداد منفرد نیست، بلکه محصول زنجیرهای از کنشها و واکنشهای امنیتی است که بهتدریج، سطح تنش را افزایش دادهاند. نخستین حلقۀ این زنجیره، افزایش فعالیت تحریک طالبان پاکستان در مناطق قبایلی و خیبرپختونخوا بود. این تحرکات اگرچه در ابتدا بهعنوان تهدیدی محدود تلقی میشد، اما با افزایش حملات علیه ارتش و مراکز امنیتی پاکستان، به بحرانی برای اعتبار و اقتدار دولت تبدیل شد. در همین مرحله، شکاف انتظارات امنیتی میان کابل و اسلامآباد شکل گرفت؛ زیرا پاکستان انتظار داشت طالبان افغانستان علیه TTP اقدام کند اما طالبان، این گروه را بخشی از شبکههای ایدئولوژیک و قومی همپوشان با خود میدانست.
در مرحله دوم، فشار داخلی بر ارتش پاکستان موجب تغییر در محاسبات هزینه - فایدۀ امنیتی شد. اسلامآباد بهتدریج به این نتیجه رسید که سیاست مذاکرات محدود و مهار غیرمستقیم شکست خورده و برای بازگرداندن بازدارندگی، باید از ابزارهای مستقیم نظامی استفاده کند. حملات هوایی پاکستان به خاک افغانستان، مهمترین نقطۀ عطف در این فرآیند بود؛ زیرا برای نخستینبار پس از سالها، اصل نانوشتۀ عدم حملۀ مستقیم به عمق افغانستان شکسته شد. این اقدام نهتنها یک عملیات نظامی، بلکه تغییری در دکترین امنیتی پاکستان محسوب میشد.
در ادامه، واکنش طالبان به این حملات، بحران را وارد مرحلۀ جدیدی کرد. پاسخهای نظامی و حملات متقابل مرزی طالبان نشان داد که کابل دیگر حاضر نیست صرفاً در موقعیت تدافعی باقی بماند. این مرحله را میتوان «نقطۀ شکست بازدارندگی دوجانبه» دانست؛ لحظهای که قواعد غیررسمی رفتار میان دو طرف فروپاشید و منازعه از سطح جنگ نیابتی به سطح رقابت میان دولتها رسید. در این میان، بسته شدن گذرگاههای مرزی، اختلال در تجارت و افزایش تحرک گروههای مسلح، همگی نشاندهندۀ ورود بحران به مرحلۀ بیثباتی ساختاری بود.
علاوه بر این، اهمیت جغرافیای مرزی را نیز نباید نادیده گرفت. مرز افغانستان و پاکستان صرفاً یک خط جغرافیایی نیست، بلکه فضایی اجتماعی، قبیلهای و فراملی است که کنترل دولتها بر آن محدود است. همین ویژگی موجب میشود که هر تنش امنیتی بهسرعت به قاچاق، مهاجرت، جابهجایی بازیگران مسلح و اقتصاد غیررسمی سرریز شود. در چنین فضایی، حتی عملیاتهای محدود نظامی نیز میتواند پیامدهای ژئوپلیتیکی گسترده ایجاد کرده و محیط امنیتی منطقه را وارد چرخههای غیرقابل کنترل کند.
پیامدهای ژئوپلیتیکی بحران برای ایران؛ میان فرصت و تهدید ژئواکونومیک
بحران افغانستان و پاکستان برای ایران صرفاً یک مسئلۀ پیرامونی نیست، بلکه بخشی از بازآرایی ژئوپلیتیکی شرق کشور محسوب میشود. نخستین پیامد مهم، شکلگیری یک فضای امنیتی خاکستری در منطقۀ شرق است. هرچه درگیری میان کابل و اسلامآباد تشدید شود، احتمال فعال شدن شبکههای فراملی افراطی، قاچاق سلاح، اقتصاد زیرزمینی و مهاجرتهای کنترلنشده افزایش مییابد. تجربۀ منطقه نشان داده است که هر موج تشدید تنش میان افغانستان و پاکستان، با یک تأخیر زمانی به افزایش فشار امنیتی در مرزهای شرقی ایران منجر میشود.
این مسئله بهویژه دربارۀ «داعش خراسان» اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا فرسایش توان طالبان در نتیجۀ درگیری با پاکستان میتواند فرصت بازسازی را برای این گروه فراهم کند. با این حال، بحران کنونی فقط محدود به تهدیدهای امنیتی نیست. اختلال در مسیرهای ترانزیتی افغانستان از طریق پاکستان و افزایش نااطمینانی در راهگذرهای شرقی، میتواند موقعیت ژئواکونومیک ایران را هم تهدید و هم تقویت کند. در شرایطی که پاکستان درگیر بیثباتی مرزی و بحران امنیتی است، مسیرهای جایگزین از طریق ایران، بهویژه چابهار و راهگذر شرق، اهمیت بیشتری در فضای همکاریهای منطقهای پیدا میکنند. اما بهرهبرداری از این فرصت مستلزم آن است که ایران از نگاه صرفاً امنیتی به افغانستان و پاکستان عبور کرده و سیاست شرق خود را بر پیوند میان امنیت، ترانزیت، سرمایهگذاری و دیپلماسی منطقهای استوار کند.
تحول مهم دیگر، چندقطبی شدن محیط ژئوپلیتیکی شرق ایران است. چین، هند، روسیه و حتی برخی بازیگران عربی، هر یک بهدنبال ایفای نقش در معادلات افغانستان و پاکستان هستند. چین امنیت راهگذرهای خود را دنبال میکند، هند بهدنبال محدود کردن نفوذ پاکستان و رقابت با چین است. روسیه نیز نگران سرریز ناامنی به آسیای مرکزی است. در چنین فضایی، اگر ایران فاقد راهبرد فعال منطقهای باشد، ممکن است بهتدریج از نظم جدید اتصالگرایی منطقهای کنار گذاشته شود. بنابراین، سیاست منطقهای ایران باید از سطح مدیریت بحران به سطح معماری ژئوپلیتیکی ارتقا یابد.
سناریوهای پیشِرو
سناریوهای پیشرو نیز برای ایران اهمیت راهبردی دارند.
- محتملترین سناریو، تداوم چرخۀ محدود اقدام - واکنش و شکلگیری نوعی «بیثباتی پایدار» است؛ وضعیتی که در آن نه جنگ فراگیر رخ میدهد و نه مصالحه پایدار.
- سناریوی دوم، گسترش جنگ نیابتی و افزایش نقش بازیگران غیردولتی مانند «داعش خراسان» و گروههای بلوچ مسلح است که میتواند محیط امنیتی شرق ایران را بهشدت متأثر کند.
- سناریوی سوم، حرکت تدریجی به سمت توافقهای محدود امنیتی است؛ سناریویی که تنها در صورت شکلگیری «خستگی راهبردی» در کابل و اسلامآباد و مداخلۀ فعال قدرتهای منطقهای امکان تحقق خواهد داشت.
جمعبندی و توصیههای راهبردی
بحران افغانستان و پاکستان در سالهای ۲۰۲۵ تا ۲۰۲۶ را باید بخشی از یک گذار ژئوپلیتیکی عمیقتر در جنوب آسیا دانست؛ گذاری که در آن منطق سنتی عمق راهبردی بهتدریج جای خود را به امنیت ژئواکونومیک و حفاظت از راهگذرها میدهد. روش فرآیند-ردیابی نشان میدهد که این بحران نه محصول یک اختلاف مرزی ساده، بلکه حاصل زنجیرهای از تصمیمهای امنیتی، شکستهای بازدارندگی و تغییر محاسبات راهبردی در کابل و اسلامآباد است. در این چارچوب، افزایش حملات TTP، تغییر دکترین امنیتی پاکستان و استقلالطلبی راهبردی طالبان، سه متغیر اصلی در تشدید بحران بودهاند.
پاکستان اکنون در وضعیت یک گذار ناتمام قرار دارد؛ کشوری که میخواهد همزمان دولت امنیتی، بازیگر ژئواکونومیک و قطب ترانزیتی منطقه باشد، اما هنوز نتوانسته تناقض میان این نقشها را حل کند. طالبان نیز از وضعیت نیروی نیابتی به بازیگری تبدیل شده که در پی نفی وابستگی تاریخی به اسلامآباد است. نتیجه این روند، شکلگیری یک محیط با بیثباتی ساختاری در شرق ایران است که در آن هر اقدام تاکتیکی/راهکنشی میتواند پیامدهای ژئوپلیتیکی گسترده ایجاد کند.
برای ایران، فهم این تحول صرفاً یک ضرورت تحلیلی نیست، بلکه پیششرط طراحی سیاست منطقهای برای آینده است. تهران باید از سیاست واکنشی و صرفاً مرزی عبور کند و به سمت راهبردی فعال حرکت کند که در آن امنیت شرق، اتصالگرایی منطقهای، چابهار، سرمایهگذاریهای اقتصادی، دیپلماسی چندجانبه و مدیریت رقابت قدرتها بهصورت همزمان دیده شوند. تنها در چنین چارچوبی است که ایران میتواند از تهدیدهای ناشی از بحران جلوگیری کرده و همزمان فرصتهای ژئواکونومیک و ژئوپلیتیکی ناشی از تحول نظم منطقهای را به مزیت راهبردی تبدیل کند.

