گسترش تدریجی روابط سیاسی، امنیتی و نظامی میان روسیه و حکومت طالبان از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ زیرا این روند، بیانگر دگرگونی قابل توجهی در رویکرد مسکو نسبت به بازیگری است که برای سالهای طولانی بهعنوان یک تهدید امنیتی علیه منافع روسیه و متحدان منطقهای آن تلقی میشد. سیاست روسیه را میتوان تلاشی برای ایجاد توازن میان «تقویت» و «مهار» طالبان دانست؛ یعنی تقویت این گروه تا حدی که بتواند ثبات افغانستان و امنیت پیرامونی روسیه را تأمین کند، اما نه آن قدر که خود به یک چالش امنیتی جدید برای منطقه و منافع بلندمدت مسکو تبدیل شود.
مقدمه
تحولات افغانستان پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال 1400، زمینۀ شکلگیری آرایشهای جدیدی از روابط، ائتلافها و رقابتهای ژئوپلیتیکی را در آسیای مرکزی و جنوبی فراهم کرده است. در میان این تحولات، گسترش تدریجی روابط سیاسی، امنیتی و نظامی میان روسیه و حکومت طالبان از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ زیرا این روند، بیانگر دگرگونی قابل توجهی در رویکرد مسکو نسبت به بازیگری است که برای سالهای طولانی بهعنوان یک تهدید امنیتی علیه منافع روسیه و متحدان منطقهای آن تلقی میشد. این تغییر رویکرد که از تماسهای محدود و تعاملات غیررسمی در میانۀ دهۀ دوم قرن بیست و یکم (۲۰۱۵) آغاز شد، بهتدریج زیر چتر سازوکارهایی چون «فرمت مسکو» گسترش یافت و به پذیرش عملی طالبان بهعنوان یک واقعیت سیاسی در افغانستان انجامید.
این روابط، با بازگشت طالبان به قدرت از طریق ایجاد تعامل و پس از آن شناسایی رسمی حکومت طالبان و در تازهترین مورد امضای توافق دفاعی میان دو طرف، وارد سطوح گستردهتری شد. این توافقنامۀ دفاعی علاوه بر اینکه نزدیکی زیاد روسیه با طالبان را نشان میدهد، از آن جهت حائز اهمیت است که میتواند بیانگر شکلگیری درک جدیدی از جایگاه و نقش طالبان در راهبرد منطقهای روسیه باشد.
این تحول پرسشهای مهمی را مطرح میکند؛ از جمله اینکه روسیه چه اهدافی را از توسعۀ همکاریهای نظامی با طالبان دنبال میکند؟ این همکاریها چه تأثیری بر موازنههای امنیتی افغانستان و محیط پیرامونی آن خواهد داشت؟ و تا چه اندازه میتواند بر روابط طالبان با بازیگران منطقهای، بهویژه پاکستان، اثرگذار باشد؟
اهمیت این پرسشها از آنجا ناشی میشود که افغانستان همچنان در نقطۀ تلاقی منافع قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای قرار دارد و هرگونه تحول در تواناییهای نظامی و جایگاه سیاسی حکومت طالبان میتواند پیامدهایی فراتر از مرزهای این کشور داشته باشد. از یک سو، روسیه با چالشهایی نظیر تهدید گروههای افراطگرا، امنیت جمهوریهای آسیای مرکزی و رقابت ژئوپلیتیکی با غرب مواجه است و از سوی دیگر، حکومت طالبان نیز در داخل و خارج از افغانستان با مجموعهای از تهدیدها و فشارهای امنیتی روبهرو است. در چنین شرایطی، همکاری نظامی میان دو طرف را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک توافق فنی یا همکاری محدود دفاعی تفسیر کرد، بلکه باید آن را در چارچوب اهداف و ملاحظات گستردهتر امنیتی و ژئوپلیتیکی روسیه، مورد بررسی قرار داد.
نوشتار حاضر با این فرض به بررسی موضوع میپردازد که تقویت توان نظامی حکومت طالبان از سوی روسیه بخشی از راهبرد کلان مسکو برای ایجاد یک بازیگر باثبات، مقاوم و کارآمد در افغانستان است؛ بازیگری که بتواند تهدیدهای امنیتی داخلی و منطقهای را مهار کرده و از گسترش بیثباتی به حوزۀ پیرامونی روسیه جلوگیری کند. با این حال، این راهبرد با محدودیتها و ملاحظات خاص خود نیز همراه است؛ زیرا مسکو در عین حمایت از افزایش تواناییهای طالبان، تمایلی به تبدیل این حکومت به یک قدرت نظامی مستقل و غیرقابل مهار در سطح منطقه ندارد. بر همین اساس، این مقاله میکوشد اهداف، ابعاد و محدودیتهای سیاست روسیه در تقویت نظامی طالبان را بررسی کرده و پیامدهای آن را در سطح داخلی افغانستان، محیط منطقهای و بهویژه در چارچوب روابط پرتنش افغانستان و پاکستان تحلیل کند.
نگرانی مشترک روسیه و طالبان؛ عامل تقویت همکاری دو طرف
مهمترین عامل همگرایی امنیتی میان روسیه و حکومت طالبان را میتوان در ظهور و گسترش فعالیتهای «داعشِ خراسان» جستوجو کرد. تا پیش از ظهور داعش در افغانستان در سال ۲۰۱۵، سیاست روسیه در قبال طالبان عمدتاً بر مبنای نگاه امنیتی و تهدیدمحور استوار بود.
در آن دوره، مسکو طالبان را یکی از عوامل بیثباتی در افغانستان و منطقه میدانست و از عملیات نظامی ایالات متحده و دولت افغانستان علیه این گروه حمایت میکرد. با این حال، ظهور داعش و گسترش نفوذ آن در بخشهایی از افغانستان، محاسبات امنیتی روسیه را بهتدریج دگرگون کرد. از دیدگاه مسکو، داعش صرفاً یک تهدید برای افغانستان نبود، بلکه خطری بالقوه برای امنیت آسیای مرکزی و در نهایت مرزهای جنوبی روسیه محسوب میشد. نگرانی اصلی روسیه آن بود که افغانستان به پایگاهی برای جذب، آموزش و سازماندهی نیروهای افراطگرا تبدیل شود و این نیروها از طریق جمهوریهای آسیای مرکزی به حوزۀ نفوذ سنتی روسیه راه یابند. در چنین شرایطی، طالبان که وارد رویارویی مستقیم و گسترده با داعش شده بود، به تدریج در نگاه روسیه از یک تهدید امنیتی به یک عامل بازدارنده در برابر گسترش داعش تبدیل شد.
همین تحول زمینهساز آغاز تماسها و تعاملات میان روسیه و طالبان شد. مسکو برای مدیریت این روند و مشروعیتبخشی به آن، ابتکار گفتوگوهای فرمت مسکو را مطرح کرد و از این سازوکار برای گسترش ارتباطات خود با طالبان بهره گرفت. با گذشت زمان، سطح این تعاملات افزایش یافت؛ روندی که با انتقاد دولت پیشین افغانستان و همچنین مقامهای آمریکایی مواجه شد که روسیه را به ایجاد ارتباطات فزاینده با طالبان متهم میکردند. بازگشت طالبان به قدرت در سال 1400 و اقدامهای گستردۀ این گروه علیه داعش خراسان، این برداشت را در مسکو تقویت کرد که طالبان در عمل مؤثرترین نیروی موجود برای مهار این تهدید است. از این رو، مبارزه با داعش به مهمترین نقطۀ اشتراک امنیتی میان روسیه و طالبان تبدیل شد و زمینه را برای گسترش همکاریهای سیاسی، امنیتی و در نهایت نظامی میان دو طرف فراهم کرد.
تقویت طالبان و محدود شدن فضای فعالیت مخالفان مسلح
یکی از پیامدهای طبیعی هرگونه همکاری نظامی میان روسیه و طالبان، افزایش توانایی حکومت طالبان در تثبیت اقتدار خود در داخل افغانستان است. دولتها و بازیگران خارجی معمولاً زمانی به حمایت نظامی از یک حکومت روی میآورند که آن حکومت را یک ابزار موثر برای حفظ ثبات و تأمین منافع امنیتی خود بدانند. از این منظر، هدف روسیه صرفاً افزایش توان رزمی طالبان در برابر تهدیدهای خارجی نیست، بلکه تقویت ظرفیت این گروه برای إعمال کنترل بر سراسر قلمرو افغانستان نیز هست. در این چارچوب، هرگونه افزایش تواناییهای نظامی، اطلاعاتی و لجستیکی طالبان میتواند به محدود شدن فضای تحرک گروههای مسلح مخالف این حکومت منجر شود. هرچند گروههای مقاومت ضد طالبان مستقیماً تهدیدی علیه منافع یا امنیت ملی روسیه به شمار نمیروند و برخلاف داعش دارای دستورکار فراملی نیستند، اما از نگاه مسکو مسئلۀ اصلی ماهیت این گروهها نیست، بلکه تأثیر آنها بر ثبات حکومت طالبان است.
روسیه در شرایط کنونی طالبان را مهمترین بازیگر قادر به حفظ انسجام سیاسی و امنیتی افغانستان میداند. از نگاه روسیه هر عاملی که موجب تضعیف این حکومت شود، بالقوه میتواند به بیثباتی گستردهتر منجر شود. این نگرانی بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که درک روسیه از تهدید داعش بر مبنای تجربۀ فروپاشی ساختارهای حکومتی در کشورهای مختلف شکل گرفته است. از نگاه مسکو، هرگونه فرسایش اقتدار طالبان میتواند شکافهای امنیتی جدیدی ایجاد کند که داعش و سایر گروههای افراطگرا قادر خواهند بود از آن بهرهبرداری کنند. بنابراین، حتی اگر گروههای مقاومت مستقیماً خطری برای روسیه ایجاد نکنند، فعالیت آنها میتواند بهطور غیرمستقیم شرایطی را فراهم کند که بزرگترین نگرانی امنیتی روسیه، یعنی احیای داعش و گسترش ناامنی در افغانستان، دوباره تقویت شود.
بر همین اساس، روسیه احتمالاً میان گروههای مختلف مخالف طالبان تمایز چندانی قائل نخواهد شد و ثبات حکومت طالبان را بر هر ملاحظه دیگری ترجیح خواهد داد. در چنین محاسبهای، تجهیز و تقویت طالبان نهتنها ابزاری برای مقابله با داعش است، بلکه وسیلهای برای جلوگیری از شکلگیری هرگونه چالش نظامی مؤثر علیه حاکمیت این گروه نیز به شمار میرود. در نتیجه، حمایت نظامی روسیه میتواند به طالبان امکان دهد تا با قدرت بیشتری مخالفان مسلح خود را مهار کرده و از شکلگیری کانونهای قدرت جلوگیری کند؛ امری که از دید مسکو بخشی از راهبرد گستردهتر حفظ ثبات و جلوگیری از بازگشت تهدیدهای افراطگرایانه به افغانستان است. البته این رویکرد بر یک پیشفرض مهم استوار است: اینکه تداوم حاکمیت طالبان، هرچند با چالشهایی همراه باشد، هزینهاش کمتر از فرو رفتن افغانستان در یک چرخۀ جدید از جنگ داخلی و ظهور مجدد بازیگران افراطی است. دقیقاً به همین دلیل، روسیه ممکن است تقویت توان سرکوب داخلی طالبان را نه یک پیامد ناخواسته، بلکه بخشی از منطق امنیتی حمایت خود از این گروه تلقی کند.
تقویت تابآوری طالبان در برابر فشارهای منطقهای ناشی از پاکستان
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه در تحلیل همکاریهای نظامی روسیه و طالبان، تأثیر این همکاریها بر ارتقای موقعیت و موقف طالبان در برابر فشارهای خارجی، بهویژه از جانب پاکستان است. در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که تقویت توان نظامی طالبان در برابر پاکستان ارتباط مستقیمی با اهداف اصلی روسیه ندارد؛ زیرا مسکو نه در پی رویارویی با اسلامآباد است و نه از تشدید تنش میان افغانستان و پاکستان منفعت آشکاری به دست میآورد.
با این حال، اگر این مسئله در چارچوب سیاست کلان روسیه برای حفظ ثبات حکومت طالبان مورد بررسی قرار گیرد، اهمیت آن روشنتر میشود. روسیه در سالهای اخیر طالبان را بهعنوان نیروی حاکم بر افغانستان و مهمترین ضامن ثبات نسبی این کشور پذیرفته است. بر این اساس، همانگونه که مسکو تمایلی ندارد طالبان در برابر چالشهای داخلی و گروههای مخالف مسلح تضعیف شود، به همان اندازه نیز مایل نیست این گروه در برابر فشارهای خارجی آسیبپذیر باشد. از دیدگاه روسیه، تضعیف شدید طالبان در نتیجۀ فشارهای یک بازیگر منطقهای میتواند همان پیامدهایی را در پی داشته باشد که بیثباتی داخلی ایجاد میکند؛ یعنی کاهش اقتدار حکومت مرکزی، افزایش ناامنی و فراهم شدن زمینه برای فعالیت بازیگران افراطی. در این میان، پاکستان جایگاه ویژهای دارد.
این کشور به دلیل برخورداری از توان نظامی قابل توجه، نفوذ تاریخی در افغانستان، پیوندهای قومی و مذهبی فرامرزی و همچنین ظرفیت اثرگذاری بر گروههای مختلف مسلح، از معدود بازیگرانی است که میتواند فشارهای راهبردی قابل توجهی بر طالبان وارد کند. اختلافها بر سر خط دیورند، مسئلۀ تحریک طالبان پاکستان، درگیریهای مرزی و حملات متقابل، نشان داده است که روابط دو طرف وارد مرحلهای از تنش پایدار شده است. در چنین شرایطی، روسیه احتمالاً به این جمعبندی رسیده است که ثبات حکومت طالبان تنها به توانایی این گروه در مهار تهدیدهای داخلی وابسته نیست، بلکه به میزان مقاومتپذیری آن در برابر فشارهای خارجی نیز بستگی دارد. از این منظر، بخشی از منطق نظامیسازی طالبان را میتوان در تلاش برای ایجاد حداقلی از قدرت بازدارندگی و دوامآوری در برابر تهدیدهای منطقهای تفسیر کرد. مقصود از این بازدارندگی لزوماً ایجاد برتری نظامی طالبان بر پاکستان نیست؛ چنین هدفی نه واقعبینانه است و نه با ملاحظات راهبردی روسیه سازگاری دارد.
بنابراین هدف آن است که طالبان از ظرفیت کافی برای جلوگیری از تحمیل ارادۀ بازیگران خارجی بر خود، برخوردار باشد و در صورت مواجهه با فشارهای نظامی یا امنیتی، دچار فرسایش سریع و بیثباتی نشود. بنابراین، کمکهای نظامی روسیه را میتوان تلاشی برای افزایش «مقاومتپذیری راهبردی» طالبان دانست؛ مقاومتی که هم در برابر چالشهای داخلی و هم در برابر فشارهای بیرونی عمل میکند. در این چارچوب، پاکستان نه بهعنوان دشمن روسیه، بلکه بهعنوان یکی از متغیرهای مؤثر بر ثبات یا بیثباتی حکومت طالبان مطرح میشود. از این رو، مسکو ممکن است تقویت توان دفاعی طالبان را ابزاری برای حفظ توازن و جلوگیری از آسیبپذیری بیش از حد این گروه در برابر فشارهای منطقهای تلقی کند؛ زیرا از نگاه روسیه، حکومتی که در برابر تهدیدهای خارجی فاقد توان بازدارندگی باشد، در نهایت در برابر چالشهای داخلی نیز شکننده خواهد شد.
ملاحظات منطقهای و بینالمللی روسیه در قبال تقویت نظامی طالبان
اگرچه روسیه از تقویت توان نظامی طالبان حمایت میکند، اما این حمایت را نمیتوان نامحدود یا فاقد ملاحظات راهبردی دانست. واقعیت آن است که هدف مسکو از همکاری نظامی با طالبان، تبدیل افغانستان به یک قدرت نظامی منطقهای یا ایجاد یک متحد کاملاً مستقل و غیرقابل مهار نیست. روسیه همان اندازه که به تقویت طالبان برای تأمین اهداف امنیتی خود نیاز دارد، نسبت به پیامدهای بلندمدت افزایش بیش از حد قدرت این گروه نیز محتاط است. از این رو، سیاست نظامیسازی طالبان در محاسبات روسیه با نوعی منطق دوگانه همراه است؛ تقویت تا حدی که طالبان بتواند ثبات را حفظ کند، اما نه آن قدر که به بازیگری غیرقابل کنترل تبدیل شود.
این ملاحظه، ریشه در تجربۀ تاریخی روسیه و سایر قدرتهای بزرگ دارد. در بسیاری از موارد، گروهها یا دولتهایی که در مقطعی بهعنوان شریک امنیتی مورد حمایت قرار گرفتهاند، پس از دستیابی به تواناییهای گستردۀ نظامی، اهداف و اولویتهای مستقلی را دنبال کرده و حتی به چالشهایی برای حامیان پیشین خود تبدیل شدهاند. از این منظر، مسکو بهخوبی آگاه است که افزایش بیقیدوشرط توان نظامی طالبان میتواند در آینده دامنۀ نفوذ و قدرت مانور این گروه را فراتر از محاسبات کنونی روسیه گسترش دهد.
علاوه بر این، بخش مهمی از توجیه امنیتی روسیه برای همکاری با طالبان، به تهدید داعش و ضرورت مقابله با آن بازمیگردد. تا زمانی که داعش بهعنوان یک تهدید فعال در افغانستان و پیرامون آن حضور داشته باشد، تقویت طالبان از منظر روسیه دارای یک کارکرد امنیتی مشخص است. اما اگر در آینده این تهدید بهطور کامل یا تا حد زیادی مهار شود، معادلۀ امنیتی نیز تغییر خواهد کرد. در چنین شرایطی، طالبانِ برخوردار از ظرفیتهای نظامی گسترده، ممکن است دیگر صرفاً بهعنوان یک ابزار تأمین ثبات تلقی نشود، بلکه خود به یکی از متغیرهای تأثیرگذار بر موازنههای امنیتی منطقه تبدیل شود. این نگرانی بهویژه در ارتباط با آسیای مرکزی اهمیت پیدا میکند. روسیه امنیت این منطقه را بخشی از امنیت راهبردی خود میداند و همواره نسبت به ظهور بازیگران نظامی قدرتمند و غیرقابل پیشبینی در پیرامون آن حساس بوده است.
هرچند طالبان در شرایط کنونی سیاستی مبتنی بر عدم مداخله در کشورهای همسایه را دنبال میکند، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که این رویکرد در بلندمدت و تحت شرایط متفاوت منطقهای تغییر نکند. از این رو، مسکو ترجیح میدهد میان نیاز به تقویت طالبان و ضرورت جلوگیری از شکلگیری یک قدرت نظامی مستقل در افغانستان توازن برقرار کند. بر این اساس، میتوان انتظار داشت که حمایت نظامی روسیه از طالبان دارای سقف و محدودیتهای مشخصی باشد.
مسکو احتمالاً در حوزههایی مانند آموزش، پشتیبانی فنی، تعمیر و نگهداری تجهیزات، ارتقای ظرفیتهای اطلاعاتی و افزایش توان مبارزۀ ضدتروریستی، همکاری گستردهتری با حکومت طالبان خواهد داشت، اما در انتقال قابلیتهایی که بتواند موازنۀ قدرت منطقهای را بهطور بنیادین تغییر دهد، با احتیاط بیشتری عمل خواهد کرد. در واقع، هدف روسیه ایجاد یک طالبان «باثبات و مقاوم» است، نه یک طالبان «برتر و هژمون».
این تفاوت ظریف، یکی از مهمترین ملاحظات راهبردی مسکو در روند نظامیسازی طالبان به شمار میرود و نشان میدهد که سیاست روسیه بیش از آنکه بر افزایش حداکثری قدرت طالبان استوار باشد، بر مدیریت و کنترل سطح قدرت این گروه متمرکز است.
جمعبندی
هدفگذاری روسیه از تقویت و تجهیز نظامی طالبان را باید در چارچوب بازتعریف جایگاه این گروه در راهبرد جدید مسکو نسبت به افغانستان تحلیل کرد. روسیه که در گذشته طالبان را تهدیدی علیه امنیت منطقهای تلقی میکرد، اکنون به این گروه بهعنوان مهمترین بازیگر تأمینکنندۀ ثبات در افغانستان مینگرد. در این چارچوب، تقویت نظامی طالبان بخشی از تلاش گستردهتر مسکو برای پر کردن خلأ امنیتی پس از خروج ایالات متحده، تأمین امنیت جمهوریهای آسیای مرکزی، نظارت مؤثر بر تحولات افغانستان و جلوگیری از بازگشت نفوذ غرب به این کشور به شمار میرود.
در سطح داخلی افغانستان، روسیه از طریق تقویت تواناییهای نظامی طالبان در پی آن است که ظرفیت این گروه را برای مقابله با تهدیدهای امنیتی، بهویژه «داعش خراسان» و سایر عوامل بیثباتکننده، افزایش دهد. این رویکرد همچنین میتواند به تحکیم اقتدار حکومت طالبان و محدود شدن فضای فعالیت گروههای مسلح مخالف منجر شود؛ زیرا از نگاه مسکو، تضعیف حکومت مرکزی در افغانستان میتواند زمینۀ احیای مجدد جریانهای افراطگرا و گسترش ناامنی در منطقه را فراهم کند.
در سطح منطقهای نیز روسیه تلاش میکند با ارتقای توان دفاعی طالبان، مقاومتپذیری این گروه را در برابر فشارهای خارجی، بهویژه از جانب پاکستان، افزایش دهد. هدف مسکو در این زمینه ایجاد برتری نظامی برای طالبان نیست، بلکه فراهم ساختن حداقلی از توان بازدارندگی و تابآوری است تا حکومت طالبان در برابر فشارهای منطقهای دچار فرسایش و بیثباتی نشود.
با این حال، راهبرد روسیه در قبال طالبان با ملاحظات مهمی همراه است. مسکو همانگونه که به تقویت طالبان نیاز دارد، از پیامدهای قدرتگیری بیش از حد این گروه نیز نگران است. از این رو، روسیه تمایلی ندارد طالبان به سطحی از توان نظامی دست یابد که در آینده به یک قدرت مستقل و غیرقابل مهار در منطقه تبدیل شود. بر این اساس، سیاست روسیه را میتوان تلاشی برای ایجاد توازن میان «تقویت» و «مهار» طالبان دانست؛ یعنی تقویت این گروه تا حدی که بتواند ثبات افغانستان و امنیت پیرامونی روسیه را تأمین کند، اما نه آن قدر که خود به یک چالش امنیتی جدید برای منطقه و منافع بلندمدت مسکو تبدیل شود.

