به نظر میرسد رویارویی نظامی ـ سیاسی میان ایران و ایالات متحده بهتدریج در حال تبدیل شدن به بحرانی مزمن و پایدار است. این وضعیت بهمعنای شکلگیری یک کانون جدید بیثباتی دائمی در جنوبغرب اوراسیاست؛ کانونی که میتواند بر بسیاری از روندهای سیاسی، امنیتی و ژئوپلیتیکی در سراسر این ابرمنطقۀ پهناور تأثیر بگذارد.
به نظر میرسد رویارویی نظامی ـ سیاسی میان ایران و ایالات متحده بهتدریج در حال تبدیل شدن به بحرانی مزمن و پایدار است. این وضعیت بهمعنای شکلگیری یک کانون جدید بیثباتی دائمی در جنوبغرب اوراسیاست؛ کانونی که میتواند بر بسیاری از روندهای سیاسی، امنیتی و ژئوپلیتیکی در سراسر این ابرمنطقۀ پهناور تأثیر بگذارد. اهمیت این مسئله از آن جهت دوچندان است که جمهوری اسلامی ایران عضو دائم دو سازوکار مهم منطقهای و جهانی، یعنی «بریکس» و «سازمان همکاری شانگهای» است. زیرا اگرچه تقابل میان روسیه ــ دیگر عضو بزرگ بریکس و سازمان همکاری شانگهای ــ با کشورهای غربی نیز تاکنون عمدتاً از طریق جنگ اوکراین و بهصورت غیرمستقیم جریان داشته است، اما رویارویی ایران و ایالات متحده ماهیتی مستقیم و بیواسطه دارد.
این بدان معناست که از این پس، عضویت ایران در هر دو سازمان و نیز جایگاه مهم آن در معادلات اوراسیایی، ناگزیر باید در تمامی مباحث مربوط به ظرفیتهای همکاری بینالمللی در «اوراسیای بزرگ» و همچنین در روند شکلدهی نهادهای جدید حکمرانی جهانی مورد توجه قرار گیرد. از همین رو، یکی از مهمترین پرسشهای نظری و عملی این است که جایگاه جدید ایران چگونه و تا چه اندازه بر عملکرد بریکس و سازمان همکاری شانگهای تأثیر خواهد گذاشت.
هر دو سازمان، یعنی بریکس و سازمان همکاری شانگهای، در واکنش به بحران نظم جهانی لیبرال شکل گرفتند؛ بحرانی که از اوایل دهۀ ۲۰۰۰ میلادی آشکار شد. در آن زمان، پس از آغاز «جنگ علیه تروریسم» از سوی ایالات متحده و سپس حملۀ این کشور به عراق در سال ۲۰۰۳، بسیاری از دولتها به این جمعبندی رسیدند که نظم جهانی «تکقطبی» تحقق نخواهد یافت و غرب به رهبری واشنگتن نیز قادر نخواهد بود بهعنوان مدیری بیطرف برای توزیع منافع جهانی و منابع توسعه ایفای نقش کند. در پاسخ به این شرایط، از یک سو سازمان همکاری شانگهای در سال ۲۰۰۱ با هدف تقویت همکاریهای منطقهای شکل گرفت و از سوی دیگر، بریکس از سال ۲۰۰۹ به بستری برای هماهنگی فعالتر دیدگاهها و رویکردهای قدرتهای بزرگ غیرغربی در قبال مسائل جهانی تبدیل شد.
در عین حال، بر اساس موضع اصولی اکثر کشورهای عضو بریکس و سازمان همکاری شانگهای، هدف این دو سازمان، ایجاد نهادها و سازوکارهای جایگزین برای نظام کنونی حکمرانی جهانی نیست؛ نهادهایی که مستقیماً ساختارهای ایجادشده از سوی غرب را تضعیف کرده یا کنار بزنند. البته این موضع تا حدی جنبهای مصلحتاندیشانه دارد و دو هدف اصلی را دنبال میکند. نخست، حفظ انسجام درونی این دو سازمان؛ چراکه اعضای آنها هم کشورهایی را دربر میگیرند که رویکردی تقابلی نسبت به آمریکا و اروپا دارند و هم دولتهایی را که همچنان خواهان همکاری با غرب هستند. دوم، جلوگیری از فاصله گرفتن شمار زیادی از کشورهای «اکثریت جهانی» که هنوز موضع مشخصی اتخاذ نکردهاند؛ کشورهایی که تمایل دارند هم با روسیه و چین و هم با رقبای غربی آنها روابط دوستانه داشته باشند و در نهایت، بیش از هر چیز بهدنبال دور ماندن از تهدیدهای کوتاهمدت و کسب بیشترین منافع ممکن هستند.
در نتیجه، بریکس و سازمان همکاری شانگهای، جز در مواردی معدود، مواضعی محتاطانه و غیرتقابلی در پیش گرفتهاند؛ بهگونهای که در سخنان و بیانیههای آنها چنین به نظر میرسد که رفتار آمریکا و کشورهای غربی مشکل جدی برای نظام بینالملل ایجاد نکرده است و این دو سازمان نیز قصد ندارند نظم موجود یا سلطۀ غرب را به چالش بکشند. با این حال، این رویکرد با یک تناقض همراه است. زیرا خودِ تشکیل بریکس و سازمان همکاری شانگهای نشان میدهد که اعضای آنها به نظم جهانیِ تحت رهبری غرب اعتماد ندارند. اگر چنین اعتمادی وجود داشت، اساساً نیازی به ایجاد و گسترش این دو سازمان، احساس نمیشد. بنابراین، موجودیت بریکس و سازمان همکاری شانگهای بهخودیخود نوعی اعلام بیاعتمادی به نظم لیبرال غربمحور و قدرتهای بنیانگذار آن محسوب میشود.
اگر کشورهایی که به بریکس و سازمان همکاری شانگهای پیوستهاند به ایالات متحده و اروپا اعتماد داشتند، آیا اصولاً ضرورتی میدیدند که برای رسیدگی به موضوعهایی مانند حکمرانی جهانی یا امنیت اوراسیا، سازمانهایی را ایجاد یا تقویت کنند که در آنها قدرتهای غربی نقش محوری و رهبری ندارند؟ به بیان دیگر، تمایل اکثر اعضای این دو سازمان به حفظ روابط کاری و تعامل با آمریکا و اروپا، تا حدی با عضویت آنها در نهادهایی که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم جایگاه راهبردی واشنگتن و پایتختهای اروپایی را به چالش میکشند، در تناقض است. از این رو، این پرسش کلیدی مطرح میشود که مرحلۀ بعدی تحول و نقشآفرینی بریکس و سازمان همکاری شانگهای چه خواهد بود.
اکنون، در پی تشدید رویارویی غرب با دومین عضو بریکس و سازمان همکاری شانگهای، این پرسش بیش از پیش مطرح شده است که این دو سازمان تا چه اندازه میتوانند خود را از پرداختن به مهمترین بحرانهای روز جهان کنار بکشند. از این منظر، باید پذیرفت که بریکس و سازمان همکاری شانگهای در موقعیت آسانی قرار ندارند و دستیابی به موضعگیری یا اقدام مشترک برای کشورهای عضو دشوار است زیرا تنها یک عضو این دو سازمان، یعنی روسیه، بهصراحت و بدون ابهام حملۀ آمریکا و اسرائیل به عضو دیگر، یعنی ایران، را محکوم کرده است. سایر اعضا، از جمله چین، ترجیح دادهاند در عرصۀ عمومی مواضعی محتاطانه و با درجات مختلفی از انتظار و احتیاط را اتخاذ کنند. طبیعی است که همین کشورها نیز از توقف درگیریها در آوریل و سپس امضای یادداشت تفاهم ماه ژوئن با آسودگی خاطر استقبال کردند.
اکنون این رویارویی وارد مرحلهای مزمن و طولانیمدت شده است؛ وضعیتی که پیامدهای مهمی برای تحولات منطقهای و حتی سیاست بینالملل بهطور کلی به همراه دارد. در سطح عملی و بهویژه در حوزۀ اقتصادی، دستکم سه مسئلۀ مهم وجود دارد که میتواند در دستور کار سازمان همکاری شانگهای و بریکس قرار گیرد: امنیت انرژی، ارتباطات و پیوندهای حملونقلی و وضعیت نظام ائتلافهای آمریکا در جنوبغربی اوراسیا.
نخست آنکه، به نظر میرسد همه باید با این تصور خداحافظی کنند که خلیج فارس و بهویژه تنگهای که آن را به اقیانوس هند متصل میکند (تنگۀ هرمز)، روزی به شرایط باثبات و آرام پیش از جنگ بازخواهند گشت. از زمانی که واشنگتن، به دلایل خاص خود، روابط با ایران را از سطح یک تقابل سیاسی به رویارویی نظامی ـ سیاسی ارتقا داد، این منطقه که زمانی از ثبات و رونق نسبی برخوردار بود، دیگر هرگز به وضعیت گذشته بازنخواهد گشت. این تحول شاید برای قدرتهای بزرگی مانند آمریکا یا روسیه که از نظر منابع راهبردی تا حد زیادی خودکفا هستند، فاجعهای جدی محسوب نشود؛ اما برای کشورهایی همچون چین، هند و اندونزی که به واردات انرژی و سایر منابع از خارج وابستگی دارند، زنگ هشداری جدی دربارۀ آیندۀ امنیت اقتصادی و انرژی به شمار میرود.
دوم آنکه، به احتمال زیاد ایران در سالهای آینده به کشوری در خط مقدم رویاروییهای ژئوپلیتیکی تبدیل خواهد شد؛ وضعیتی که اجرای طرحهای حملونقل و لجستیکی راهگذر شمال–جنوب را با دشواریهای بیشتری روبهرو میکند. افزون بر این، در بلندمدت ممکن است بیثباتی پیرامون ایران با تشدید تدریجی رقابت و تقابل میان اسرائیل و ترکیه نیز همراه شود؛ تقابلی که هرچند هنوز آشکار نشده، اما نشانههای آن قابل مشاهده است. این تحولات، برای کشورهای آسیای مرکزی ــ که از نگاه بسیاری بهعنوان مقصدی جذاب برای سرمایهگذاری و توسعۀ روابط تجاری مطرح هستند ــ اهمیت راهبردی دارد و ایجاب میکند که از هماکنون در برنامهریزیهای اقتصادی، تجاری و ترانزیتی خود بازنگری و تعدیل لازم را انجام دهند.
سوم آنکه، هرچه ایالات متحده بیش از پیش به آستانۀ یک جنگ گسترده نزدیک شود، فشار بیشتری بر متحدان خود در خاورمیانه وارد خواهد کرد و آنان را در موقعیتی دشوار قرار خواهد داد. هیچ نشانهای وجود ندارد که پادشاهیهای ثروتمند حاشیۀ خلیج فارس مایل باشند الگوی اسرائیل را در نظامیسازی جامعه و ساختار دولت دنبال کنند. ازاینرو، تشدید تنشهای منطقهای میتواند این کشورها را با انتخابهای راهبردی پیچیده و پرهزینهای مواجه کند که تاکنون از آنها پرهیز کردهاند.
اما اگر از منظر راهبردی به موضوع نگاه کنیم، میتوان این فرض را مطرح کرد که تقابل طولانیمدت میان ایالات متحده و ایران، نهتنها یک چالش، بلکه فرصتی برای بریکس و سازمان همکاری شانگهای نیز به شمار میآید. دلیل اصلی آن، تغییر بنیادین فضای ژئوپلیتیکی است؛ بهگونهای که غرب و رهبر بلامنازع آن، یعنی ایالات متحده، دیگر همچون گذشته بهعنوان تأمینکنندگان بالقوۀ ثبات و توسعه در نظام بینالملل تلقی نمیشوند. برعکس، در سیاستهای آنها بیش از پیش جنبههای بیثباتکننده و تخریبی آشکار شده و فرسایش اعتماد به غرب به روندی راهبردی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، گرفتار شدن آمریکا در چرخهای از رویارویی مستمر با ایران، فضای پیرامون واشنگتن را بیش از پیش متشنج و ناپایدار خواهد کرد؛ وضعیتی که سازمانهایی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای، در صورتی که بتوانند خود را بهعنوان بازیگرانی حامی ثبات، همکاری و توسعه معرفی کنند، میتوانند از آن به نفع تقویت جایگاه و نقش بینالمللی خود بهره ببرند.
به بیان دیگر، بریکس و سازمان همکاری شانگهای برای آنکه در آینده نیز جایگاه و کارآمدی خود را در عرصۀ روابط بینالملل حفظ و تثبیت کنند، لزوماً نیازی ندارند بهدنبال اتخاذ سیاستهایی هرچه منسجمتر و یکپارچهتر باشند؛ چراکه چنین رویکردی میتواند زمینهساز بروز اختلافها و شکافهای داخلی میان اعضا شود. به نظر میرسد این دو سازمان، بهجای حرکت بهسوی انسجام اجباری، باید مسیر کنونی خود را ادامه دهند و از فرصتهایی بهره ببرند که در پی روند برگشتناپذیر فرسایش و فروپاشی نظم بینالمللیِ شکلگرفته برای تأمین منافع کشورهای غربی، در حال پدیدار شدن است.
نویسنده: «تیموفی بورداچف»؛ دکترای علوم سیاسی، مدیر علمی مرکز اقتصاد معاصر و روابط بینالملل مدرسۀ عالی اقتصاد مسکو، مدیر برنامۀ باشگاه گفتوگوی والدای و عضو شورای امور بینالملل روسیه

