ایران شرقی 1 مهر 1400 ساعت 12:17 https://www.iess.ir/fa/analysis/2788/ -------------------------------------------------- شناخت طالبان عنوان : «فهم انتقادی» از برآمدن دوباره طالبان؛ تاملی بر روایت‌های مختلف -------------------------------------------------- فهم انتقادی از مسئله ملی طالبان، زمینه‌¬ساز آگاهی از ضرورت‌¬های جامعه ¬شناختی و سیاسی آینده این گروه و فرصت‌¬سازی برای مدیریت و هدایت «جریان¬‌های ضروری» به جهت‌¬های دیگر است. به ¬نظر می‌¬رسد که حتی در خوشبینانه‌¬ترین برآوردها نیز، می-‌بایست فرصت¬‌های راهبردی ناشی از این فهم انتقادی مورد توجه قرار گرفته و آگاهی‌-های ناشی از آن در جهت¬‌گیری‌¬ها، برنامه¬‌ها و رفتار سیاست خارجی ایران منعکس شده و مورد توجه کارگزاران قرار گیرد. به بیان دیگر، حتی در کمترین ارزیابی¬‌ها نیز، می‌بایست همواره مراقبت شود تا ایران، به «دیگری» هویتی طالبان تبدیل نشود! و زمینه پیچیده دیگری از تقابل راهبردی و هویتی در آن سوی مرزهای شرقی کشور پدیدار نگردد. متن : مطالعات شرق/ بهروز قزل*   درآمد: همراه با قدرت گرفتن دوباره طالبان در افغانستان و به دست گرفتن سریع حکومت در کابل در هفته‌­های اخیر، موج کم­ سابقه تولیدات رسانه­‌ای و حجم گسترده‌­ای از ادبیات خبری و تحلیلی پیرامون این تحولات نیز روانه خبرگزاری­‌ها، رسانه­‌های اجتماعی و نرم‌­افزاهای اطلاع­ رسان شد. به­ یک­باره، موجی از فیلم­‌ها و تصویرهایی که مردانی را سوار بر موتورسیکلت یا خودورهای خاکی، با محاسن بلند و نامرتب، سلاح به دست و با همان پوشش‌های خاورمیانه‌­ای (عربی/شرقی/اسلامی) نشان می‌­داد، در برابرِ چشمان نگران و کنجکاو جهانیان به نمایش درآمد و حتی در یک آن، همه‌­گیری ویروس کووید-19 نیز به دغدغه ثانویه جهان (پس از مسئله افغانستان) تبدیل شد. در این بین، فارغ از کم­ و کیف مناسبات داخلی و ابعاد اجتماعی حکمرانیِ دوفاکتویِ طالبان در دهه 1990، احتمالا آن­چه در سال 2021 اصلی­‌ترین زمینه نگرانی «جهانیان» را تشکیل می‌­دهد، نمایان شدن دوباره چهره‌­ای است که از 20 سال پیش تاکنون، گروهی بزرگ از کشورهای پیشرفته جهان، با تمام امکانات برای محو و یا کم­رنگ کردن آن تلاش کرده‌اند. آن­چه امروزه «جهان» از طالبان به ذهن سپرده است، بیش از هر چیز، با تحولات 11 سپتامبر 2001 و ادعای میزبانی و حمایت لجستیکی آنان از گروه القاعده ارتباط دارد. تحولاتی که در همان سال، منجر به لشگرکشی نخستین کشور قدرتمند و ثروتمند جهان (به ­همراه گروهی بزرگ از مؤتلفین) به چهارمین کشور فقیر جهان (در آن مقطع) شد و قرار بود، با ارمغان «صلح اهدایی» و تسری نشانه‌­های فرهنگ و تمدن نوین، آفتاب مردم افغانستان، پس از دهه‌­ها، در آسمان رفاه و امنیت درخشیدن گیرد و زمینه­‌های برآمدن «تهدید افراط­‌گرایی اسلامی» نیز برای همیشه برچیده شود. اما در همین چند روز اخیر، با خروج سراسیمه سربازان آمریکایی از افغانستان پس از دو دهه، به­ یک­باره، اساس و انگاره‌­های تمدن جدید از هم فروپاشید. کابوس ناامنی، خواب مردم این کشور را یک بار دیگر آشفته کرد و افزون بر آن، آینده سیاست و امنیت منطقه را نیز با تحولاتی پیچیده‌­تر از گذشته روبرو ساخت. اما به راستی در افغانستان چه چیزی در حال روی دادن است؟ چرا جهان در برابر قدرت‌­گیری دوباره طالبان سردرگم شده است؟ و آیا روندها و پدیده­‌هایی وجود دارد که از چشم تحلیل­گران پنهان می­‌ماند؟! این پرسش‌­ها، مواردی است که متن پیش­رو هر چند به اختصار و از چشم‌­انداز نظریه­‌های پست‌مدرنیستی ملی­‌گرایی، در صدد پاسخگویی به آن برآمده است. به ­جای طرح مسئله؛ در افغانستان چه روی داد؟ برای طرح بهتر مسئله افغانستان و تجسم آن­چه در هفته­‌های گذشته در این کشور رخ داده (و هم اکنون نیز در حال روی دادن است)، ترسیم چند صحنه کوتاه نمایشی از دو چشم­‌انداز متفاوت راهگشا به­ نظر می­‌رسد:   صحنه 1 (اردوگاه غرب) صحنه 2 (افغانستان پس از 2001) صحنه 3 (طالبان 2021) چشم‌انداز نخست (روایت غالب) به­ دنبال حمله تروریستی به برج‌های دوقلوی تجارت جهانی در سال 2001، ارتش ایالات متحده به همراه نیروهای نظامی گروهی از کشورهای مهد دموکراسی و لیبرالیسم، با هدف مهار قدرت­‌های شیطانی، سرکوب تروریست­‌ها و نجات افغانستان و حتی همه مردم جهان، با پذیرش هزینه­‌های هنگفت (چند تریلیون­ دلاری) و انگیزه­‌های انسان ­دوستانه، راهی سرزمین­‌های دوردست شده و برای برقراری صلح و امنیت وارد کشور افغانستان شده است. مردمی که از فشارهای اجتماعی، سخت­‌گیری­‌های مذهبی، دشواری‌های بین‌المللی و نابسامانی­‌های اقتصادی در سرزمینی که بخش‌­های بزرگی از آن تحت حاکمیت گروهی از نیروهای مذهبی تندرو اداره می‌شود، به تنگ آمده‌­اند؛ در مقابل نیروهای نجات دهنده غربی آغوش گشوده و با کمال میل آماده شده­‌اند تا میزبانی الگوهای فرهنگ و تمدن «جدید» را پذیرفته و با حمایت ناجیان بین‌­المللی، به کشور نمونه و دستاورد دموکراسی و آزادی در غرب آسیا تبدیل شوند. بازگشت دوباره طالبان به قدرت پس از 20 سال، به معنای فقدان زمینه­‌های بومی شجاعت لازم برای زندگی آزاد و نبود شرایط برخورداری از رفاه و ارمغان ادعایی صلح غربی از یک­سو (سوای اینکه انگیزه غرب را خیر بدانیم یا نه) و قدرت­‌گیری دوباره نیروهای ارتجاعی و افراط‌­گرایان مذهبی در سایه حمایت مالی و تسلیحاتی برخی دولت‌­های واپس­گرای منطقه و سرویس­‌های اطلاعاتی- امنیتی ضدغربی از سوی دیگر است که زمینه محو نشانه­‌های تمدن جدید و فروپاشی زندگی صلح‌­آمیز را در این کشور فراهم می­آورد. چشم­انداز دوم (روایت بدیل) شوک جهانی ناشی از حمله به برج­‌های تجارت جهانی، فرصت مناسبی برای لشگرکشی به یکی از مناطق مهم ژئواستراتژیک جهان در نزدیکی مرزهای روسیه، چین و ایران فراهم آورده، زمینه‌ساز تسلط بر منابع زیرزمینی یکی از سرزمین­‌های بکر جهان و تثبیت جایگاه هژمونیک ایالات متحده است تا علاوه بر جبران شکست اطلاعاتی-امنیتی و نیل به ابزارهای چانه ­زنی اعم از تجارت مواد مخدر و ...، شرِّ گروه­‌های جهادی نیز از سر غرب کم شود. مردمی که تجربه زندگی تحت حکومت مورد حمایت شوروی و سپس، ادامه حیات در شرایط دشوار تسلط طالبان بر تمام شئونات فردی و اجتماعی خویش را از سر گذرانده‌­اند؛ بار دیگر، قربانی نزاع قدرت­‌ها شده و در نتیجه لشگرکشی نیروهای آمریکائی و غربی، جان و مال خود را از دست می­‌دهند. مردمی که حداقل 70 هزار شهروند غیرنظامی (بیشتر زنان و کودکان) آن در این جنگ‌ها کشته شده و بیشترین تعداد معلولان جنگی فعلی جهان را به خود اختصاص می­‌دهد. طالبان توانست پس از دو دهه مبارزه و ایستادگی مؤمنانه در برابر بزرگترین و مجهزترین ارتش­‌های جهان، عناصر دولت دست نشانده آمریکایی را در افغانستان بر چیده و خواه با مذاکره و خواه با نبرد، شهرها و مناطق مختلف این کشور را تحت تسلط خویش درآورد. رهبران طالبان، پس از تصرف پایتخت و اخراج کامل نیروهای خارجی، در پی تأسیس حکومتی بر اساس موازین فقهی اسلام (با خوانش مورد پذیرش خویش) و با تکیه بر فرهنگ عمومی مردم افغانستان برآمده‌­اند.   همان­ طور که دیده می‌­شود، چندین روایت متفاوت از آن­چه در سال­‌های گذشته در افغانستان تجربه شده و چیستی آن­چه اکنون در این کشور در حال روی دادن است، قابل ارائه به ­نظر می­‌رسد. اما به راستی کدام یک از این روایت­‌ها واقعی‌تر است؟ و کدام صحنه، سرگذشت این روزها را بهتر منعکس می­‌کند؟ در مقابل، پاسخ جسورانه به این پرسش­‌ها شاید این باشد: همه روایت­‌ها و صحنه­‌ها و در عین حال، هیچ یک از آن­ها! از سوی دیگر و با فرض پذیرش این پاسخ، پرسش دیگری مطرح می‌­شود: این وضعیت پارادوکسیکال چگونه ممکن شده است؟! در ادامه، با مروری کوتاه (اما ضروری) بر چارچوب تحلیلی متن، چرایی و چگونگی این پاسخ بهتر تبیین خواهد شد. ناسیونالیسم مزمن؛ مرزهای «دیگر»بود­گی و تداوم گفتمان­‌های سلطه بخشی از رویکرد پسامدرنیستی به ملی‌­گرایی، درباره بازنمایی ملی‌­گرایی و شیوه­‌های رفتار مبتنی بر آن است که موجد هویت ملی در همه سطوح جامعه بوده و  همه روزه اتفاق می‌­افتد. این رویکرد، متوجه واسازی شیوه­‌های مثبت و ضبط بازنمایی‌­هایی مثبت «ملت» و «ملت- بودگی» از یک­سو و بازنمایی‌­هایی مخالف و متخاصم «دیگران» ملی، یا همان «مرزکشی» ناسیونالیستی و «دیگری‌سازی» در شکل‌­های مختلف گفتار و رفتار است. بر این اساس، تصریح و بازنمایی مفاهیم هویت و احساسات ملی در آثار نویسندگان و هنرمندان فرهنگ‌­های مختلف اعم از رمان، شعر، مقاله و ... مورد توجه قرار گرفت و ادبیات، سینما و تلویزیون اهمیت ویژه­‌ای یافت. شیوه­‌های ترسیم مرزهای «دیگر»بودگی در گفتارهای سلطه با استفاده از بازنمایی‌­ها و تصورات قالبی نژادپرستانه، بیگانه هراسانه و عموما منفی نیز در همین زمینه بررسی شد. در بسیاری از این مرزبندی‌­ها، تحلیل «دیگریِ مسلمان» در گفتار و رفتار غربی‌­ها مورد تأکید قرار گرفته است. هر چند این بررسی‌­ها در آغاز بیشتر متوجه نقش و فنون رسانه‌­های همگانی ملی در تکثیر و بازنمایی نژادپرستی، قوم­‌گرایی و بیگانه هراسی بود، اما به تدریج دامنه آن به اقسام بی­‌شمار «گفتار» گسترش یافت. به عقیده بیلیگ، حتی بسیاری از عادت‌­ها و فعالیت‌­های روزمره افراد نیز، زمینه­ درونی شدن حس ملیت را فراهم آورده و موجب تبلور احساس تعلق به یک ملت در آنان می‌­شود. آن­چه بر هویت افراد و تحولات آن تأثیر می‌­گذارد، تنها از طریق اخبار نظام یافته تلویزیونی و یا محتوای سیاسی روزنامه‌­ها انتقال نمی­‌یابد، بلکه یکی از مهم­ترین زمینه‌­های این تأثیرگذاری، فیلم­‌های آمریکایی است. جوانان (و حتی چندین نسل از مردم) بسیاری از کشورها که با تماشای فیلم­‌های آمریکایی رشد کرده‌­اند، با تجربه مواجهه با قدرت نرم ایالات متحده، دچار گونه‌ای شیفتگی نسبت به محتوا و قهرمانان این فیلم­‌ها شده و بارها و بارها، هم­ حسی با شخصیت­‌های آن را از سر گذرانده‌­اند. این تجربه­‌ها، ناخودآگاه و به مرور زمان، نگریستن، اندیشیدن و قضاوت کردن از چشم‌­انداز آمریکایی را در بسیاری از مخاطبان درونی کرده و نهادینه می‌­سازد. به عبارت دیگر، مخاطبان تولیدات هالیوودی، در روندی تدریجی و بی آن­که خود بدانند، نظام اخلاقی جاری در این تولیدات را می‌­آموزند و عناصر زیبایی شناختی مبتنی بر آن را به عنوان الگوی برتر ارزش گذاری و فهم پدیده‌­های جهان، می‌­پذیرند. نمونه آن، بسیاری از شخصیت­‌های تروریست، بمب‌­گذار و ضدقهرمانان این فیلم‌­ها است که در قامت مردان گندمگون (با پوست، چشمان و موهای تیره­رنگ)، دارای محاسن و حتی با پوشش و لباس خاورمیانه‌­ای (عربی/اسلامی؛ اعم از پوشش­‌های بلند و استفاده از دستار) بازنمایی می‌­شود که به مرور زمان، نه تنها در طول نمایش و تماشای فیلم‌ها، بلکه در زندگی روزمره و تجربه‌­های واقعی بیرونی نیز، عموما این تیپ شخصیت­‌ها که معرف خاورمیانه‌ای/اسلامی هستند، به ­عنوان عناصر نامطلوب، مشکوک، ضداجتماعی و منبع تهدید درک و قضاوت می‌شوند. در طول نمایش این فیلم­‌ها (به ­عنوان نمونه)، قلب تماشاگران برای موفقیت قهرمان آمریکایی در برابر «تروریست‌­های اسلامی» می‌­تپد و برای ممانعت از رفتار غیرانسانی ضدقهرمان (عنصر جهادی) در آسیب رساندن به انسان‌­های بی‌­گناه، دچار هیجان می‌­شود. در این فیلم‌­ها، مخاطبان با قهرمانان آمریکایی فیلم هم ­حسی می‌کنند و موافق هستند تا به هر قیمتی شده، جلوی رفتار شیطانی این ضدقهرمانان گرفته شود. حتی به قیمت نابودی ضدقهرمان و کشته شدن بسیاری از افراد دیگر. در بسیاری از این تولیدات سینمایی، چهره­‌های قهرمان (که عموما از شهروندان یا سربازان آمریکایی هستند) نه تنها به نام دفاع از ایالات متحده و یا سرزمینی خاص، بلکه با هدف نجات انسانیت، ممانعت از نابودی تمدن بشری و به نام همه انسان‌­های روی زمین نبرد می‌­کنند! بنابراین، این هم­‌حسی با قهرمانان آمریکایی، منافاتی با احساسات ملی (احتمالی) مخاطبان نیز نداشته و حمایت بی چون و چرا از آن را نیز توجیه می‌­کند. بر این اساس، الگوی رفتار قهرمانانه آمریکایی‌­هایی که برای نجات بشریت جان خود را به مخاطره انداخته و حتی از «ما» نیز در برابر نیروهای شرور، مخرب و تروریست محافظت می­‌کنند، بارها و بارها در قالب فیلم‌­ها و سایر محتواهای فرهنگی و رسانه­‌ای تکرار می‌­شود. تا جایی که بسیاری از افراد، ناخوادآگاه و به صورت ضمنی، ایالات متحده و ارتش آن را به­ عنوان مسئول نجات و پاسداری از جهان می‌پذیرند و این رسالت «ساخته شده» آمریکایی را باور می­‌کنند! بی آن­که هیچ­ گاه در این مورد سخنی به میان آمده و یا پرسش آشکاری مطرح شده باشد. این نقش برای سربازان آمریکایی تثبیت می‌­شود، بی آن ­که کسی درباره آن تردید کند! آمریکا یا طالبان!؟ مسئله کدام است؟ برچیده شدن زمینه میزبانی و حمایت افغانستان از گروه‌­ها و عملیات‌­های تروریستی و نابودی توان نظامی طالبان، دو هدف اعلامی عمده ایالات متحده و نیروهای ائتلاف به قصد ایجاد بسیج بین‌­المللی برای یورش به افغانستان در سال 2001 دانسته می‌­شود. به دنبال آن در 20 سال گذشته، احتمالا کمتر منطقه‌­ای یافت می‌­شود که توسط هواپیماها یا پهپادهای آمریکایی/ غربی بمباران نشده و یا از گلوله‌باران سربازان ائتلاف در امان مانده باشد. با وجود این، وجه دیگری از قضیه که اتفاقا کمتر مورد توجه رسانه­‌ها واقع شده و درباره آن بسیار کم سخن گفته می‌­شود؛ آوارگی میلیون‌­ها نفر، کشته شدن ده‌­ها هزار انسان (اعم از زنان و کودکان) بی‌­دفاع (تعداد قربانیان غیرنظامی در افغانستان، در کمترین برآورد بنیادهای آمریکایی نیز بیش از 70 هزار محاسبه شده و در برخی گمانه‌­زنی‌­ها، برآوردهای چندصدهزارنفری تخمین زده می‌­شود) مجروحیت و معلولیت هزاران نفر و ... در جریان بمباران جنگنده­‌ها و پهپادها و یا گلوله­‌باران سربازان خارجی بر علیه جنگجویان طالبان است. با همه اینها، هنگامی که تلویزیون‌­های انگلیسی ­زبان و یا روزنامه‌­های بین‌­المللی را مرور می‌­کنیم؛ نخستین و تنها تهدیدی که علیه مردم افغانستان «نمایش داده» (نمایانده) می‌­شود، باز هم همان «طالبان» است! در سال­‌های گذشته، علاوه بر افغانستان، گزارش­‌های مختلفی در خصوص شکنجه زندانیان و برخورد غیرانسانی سربازان آمریکایی با شهروندان غیرنظامی عراق و سوریه نیز منتشر شده است. در این سال‌­ها، حتی بسیاری از زنان این کشورها مورد آزار این سربازان قرار گرفته و مواردی گزارش شده است که برخی شهروندان غیرمسلح، صرفا با هدف تفریح و سرگرمی، مورد اصابت مهمات جنگی قرار گرفته و کشته شده‌­اند! اما در همین چند روز اخیر، باز هم چشمان نگران جهان شاهد استمداد بسیاری از مردم افغانستان از همین سربازان و ترجیح آنان در مقایسه با نیروهای طالبان بود! چرا که جهان ما باور کرده است که هر تعداد از شهروندان سوریه، عراق، افغانستان و هر کشور دیگر جهان که توسط نظامیان آمریکایی کشته شوند، با هدف متعالی (!) مبارزه با تروریسم و تحمیل صلح و آزادی بوده و حتی این سربازان، «ناگزیر» از کشتار غیرنظامیان (در کنار نظامیان) بوده‌­اند. حتی بسیاری از سربازان غربی که پس از بازگشت از این کشورها دچار افسردگی و سایر آسیب‌­های روانی می‌­شوند، «قربانی» خشونت­‌های ناگزیری هستند که با هدف برقرای آزادی و دموکراسی در کشورهای مورد تهاجم ایالات متحده، بر علیه شهروندان بی‌­دفاع، زنان و کودکان مرتکب شده­‌اند! این سربازان، قربانی اجرای مأموریت بزرگی هستند که قرار بود نشانه­‌های تمدن و فرهنگ «برتر» را به این سرزمین­‌های «دور از تمدن» با چشم ­پوشی از تاریخ تمدن چندهزارساله آن­ها، به ارمغان آورد! اما در روایت رسانه‌­ها، باز هم این طالبان است که مانع تحصیل دختران می­‌شود! طالبان است که زنان را در خانه­‌ها محبوس می‌­کند و طالبان است که بزرگترین مانع بر سر راه متمدن شدن افغانستان و مدرن شدن شهروندان این کشور به ­شمار می‌­رود! لازم به یادآوری است که هدف این متن، تطهیر طالبان و یا توجیه رفتار آن نیست. طالبان و سابقه عملکرد آن، چه از منظر انسانی و چه از نگاه آموزه‌­های اسلامی، مورد انتقاد است. اما جنبه قابل تأمل در این میان، فراموشی سابقه عملکرد آمریکایی‌­ها و نیروهای ائتلاف و توجیه رفتار آنان به هر قیمتی است. به عبارت دیگر، در رفتار «طالبانی» طالبان تردیدی نیست و انتقادات وارد بر آن، احتمالا محل اجماع عمومی است. اما آن­چه عموما نادیده انگاشته می‌­شود (و یا اساسا به نمایش در نمی‌­آید) سویه‌­های مخرب عملکرد «ناجیان» غربی و تطهیر ارمغان تمدنی و فرهنگی آنان به هر قیمتی و با هر هزینه­‌ای است. این جنبه از قضیه و نگاه دقیق‌­تر به (بررسی انتقادی) مفروضاتی که بدیهی انگاشته می‌­شود، تلاش برای آشکار ساختن همان روند عمومی پذیرفته شده (قبولانده شده) و تأثیر گفتمان سلطه بر دستگاه ادراکی و فهم تحلیلی ما از پدیده­‌ها و تحولات جهان پیرامون است. تأثیراتی که از طریق رسانه‌­ها، انواع تبلیغات آشکار و غیرآشکار و حتی به­ واسطه نشانه­‌های پنهان در عناصر زندگی روزمره و گفتار عمومی، در ساختار فهم اجتماعی ما نهادینه شده و اساسا، سیر و نتایج روند اجتماعی شدن افراد را تحت نفوذ قرار داده است. تلنگر برای ایران؛ ما به «دیگریِ» طالبان تبدیل نشویم! همان ­طور که در مباحث پیشین اشاره شد، فهم انتقادی از ناسیونالیسم، مستلزم آگاهی از روندهای «مرزبندی هویتی» و «دیگری»­سازی ملی است. در این میان، توجه به این نکته ضروری است که تثبیت و تجسم هویت مستقل در هر جامعه­‌ای (و با نمایندگی هر دولتی) ضرورتاً، گونه­ای از مرزبندی مذکور را به همراه دارد. به عبارت دیگر، فهمی انتقادی از مسئله ملی­‌گرایی آمریکایی- غربی، در وجهی دیگر، در مسئله ملی طالبان نیز قابل تبلور است. طالبان در افغانستان، با شعار امارت اسلامی، در صدد تشکیل دولت برآمده است. این دولت، هر چند ویژگی­‌های بارزی از اقتضائات بومی- محلی افغانی را در ساختار خویش منعکس خواهد ساخت، در عین حال، ناگزیر است تا میزانی از استانداردهای بین‌­المللی را نیز بپذیرد تا بتواند زمینه حاکمیت ملی و «بودن» در محیط بین­‌المللی را محقق ساخته و در عرصه ارتباطات و سیاست بین دولت‌­ها حضور یابد. بنابراین، در کمترین وضعیت، نسبتی از بحث دولت - ملت سازی نیز الزاما در وجه اهمیت رهبران طالبان قرار خواهد گرفت. این ملت‌­سازی نیز که ناگزیر با میزانی از ملی‌­گرایی همراه خواهد بود، ضرورتا الگویی بومی از «دیگری»سازی و درک اجتماعی مبتنی بر خودی - غیرخودی (یا حتی دوست- دشمن) را بازتاب خواهد داد. در این میان، پرسش اساسی این است که کدام هویت متخاصم یا رقیب، در الگوی «دیگری»­سازی هویتی طالبان متبلور خواهد شد؟! رفتار (واقعی) سیاسی و ساختارسازی طالبان در روزهای اخیر نشان می‌­دهد که کماکان، قوم‌­گرایی پشتون در آن نیرومند است. طالبان، هر چند نشانه‌­هایی از تساهل مذهبی را در برابر شیعیان به نمایش گذاشته، اما نشانه‌­های نیرومند دیگری از تصلب فقهی و اعتقادی سنی در میان آنان همچنان آشکار است. تا هفته‌­های پیش از فروپاشی دولت غنی و در روزهای پس از برآمدن طالبان در کابل نیز، رگه‌­هایی از احساس حقارت تاریخی (احتمالا در نتیجه تجربه‌­های نامطلوب تعدادی از پناهندگان افغانستانی در ایران) و مطالبه انتقام جویی از ایرانی‌­ها در میان برخی نخبگان و گروه­‌های اجتماعی این کشور نمایان شده است. در مقابل، رهبران طالبان موضع­‌گیری خصمانه‌­ای نسبت به ایران بروز نداده‌­اند و تماس­‌هایی نیز میان نمایندگان آنان و دولت ایران در جریان است. اما این مناسبات نیز، برجستگی ویژه‌­ای در مقایسه با مناسبات عمومی طالبان با سایر همسایگان و حتی بازیگران منطقه‌­ای نشان نمی‌­دهد. مناسبات طالبان با ایران، احتمالا عمیق‌­تر و گسترده‌­تر از مناسبان آن با پاکستان نیست و گفتمان غیرخصمانه (و حتی دوستانه) آنان با ایران، در مقایسه با گفتمان همکاری‌­جویانه با ترکیه، چندان منحصر به ­فرد به­ نظر نمی‌­رسد. نمایندگان طالبان، با چین و روسیه و با ترکمنستان و سایر همسایگان نیز در ارتباط هستند. بر این اساس، حاشیه امنی برای هیچ یک از همسایگان و تضمینی برای هیچ یک از بازیگران منطقه­‌ای و فرامنطقه­‌ای برای تبدیل نشدن به «دیگریِ» هویت ملی طالبان در چشم­‌آنداز آینده قابل تصور نیست. حتی در این میان، با توجه به بافت مذهبی، تجربه تاریخی و شرایط منطقه‌­ای و بین‌­المللی، ظرفیت جمهوری اسلامی ایران برای قرار گرفتن در سیبل «دیگری»­سازی طالبان و تبلور متخاصم (یا رقیب) در الگوی خودی - غیرخودی (دوستی- دشمنی) آینده آنان بیش از سایر بازیگران به نظر می‌­رسد. فهم انتقادی از مسئله ملی طالبان، زمینه‌­ساز آگاهی از ضرورت‌­های جامعه ­شناختی و سیاسی آینده این گروه و فرصت‌­سازی برای مدیریت و هدایت «جریان­‌های ضروری» به جهت‌­های دیگر است. چین، با توجه مسئله ایغورها و ترکستان شرقی و تعارض ذاتی ایدئولوژیک (علی­‌رغم ظرفیت‌­های اقتصادی، تکنولوژیک و سیاسی عظیم آن)، یکی از جهت‌­های بدیل بوده و روسیه (با توجه به پیشینه جنگ در دهه­‌های گذشته) یا هند (با توجه به مسئله کشمیر و فاکتور پاکستان)، گزینه جایگزین دیگری برای «مرزبندی» و «دیگری»­سازی هویتی «افغانستانِ طالبانی» به شمار می‌­رود. به ­نظر می‌­رسد که حتی در خوشبینانه‌­ترین برآوردها نیز، می­‌بایست فرصت­‌های راهبردی ناشی از این فهم انتقادی مورد توجه قرار گرفته و آگاهی‌­های ناشی از آن در جهت­‌گیری‌­ها، برنامه­‌ها و رفتار سیاست خارجی کشور ما منعکس شده و مورد توجه کارگزاران آن قرار گیرد. به بیان دیگر، حتی در کمترین ارزیابی­‌ها نیز، می‌بایست همواره مراقبت شود تا ایران، به «دیگری» هویتی طالبان تبدیل نشود! و زمینه پیچیده دیگری از تقابل راهبردی و هویتی در آن سوی مرزهای شرقی کشور پدیدار نگردد. برآیند: یکی از جنبه‌­های مهم شناخت رویدادهای اخیر در افغانستان، فهم انتقادی مجموعه تحولاتی است که تحت عنوان به قدرت رسیدن دوباره طالبان به «نمایش» درآمده است. این جنبه از شناخت، معطوف به برجسته کردن روایت‌­ها و آگاهی‌­های حاشیه‌­ای است که عموما در رسانه‌­ها و خبرگزاری‌­ها دیده نمی‌­شود و جای خالی آن نیز، در بسیاری از اوقات، توجه کسی را بر نمی‌­انگیزد. بخشی از این شناخت را می­‌توان پیرامون پرسش­‌هایی از این قبیل متمرکز دانست که اساسا چرا وضعیت آرمانی و مطلوب جوامعی مانند افغانستان، بر اساس الگوهای توسعه غربی سامان داده می‌­شود؟ و آیا نمی‌­توان الگوهای دیگری از توسعه، رفاه و آزادی را در این کشورها متصور دانست؟ بخش دیگری از این شناخت نیز حول این پرسش اساسی شکل می­‌گیرد که با وجود خسارت­‌ها، کشتارها، معلولیت‌­ها،بی‌­خانمان شدن‌­ها و ... که در نتیجه سال‌­ها تهاجم، حضور و دخالت آمریکایی‌ها/غربی­‌ها در امور حکومت و حاکمیت این کشورها رخ داده، چرا هیچ اعتراض مؤثری (از آن نوع که در مقابل طالبان به نمایش در می‌­آید) در برابر سربازان آمریکایی و در واکنش به عملیات­‌های خسارت­‌بار آنان ظاهر نمی‌­شود (نشده است)؟ و بر خلاف آن، چرا باز هم این آمریکایی­‌ها هستند که از سوی بسیاری از شهروندان افغانستان، همچنان ملجأ و پناهگاه امن تصور می‌­شود؟! چه میزان از این وضعیت، طبیعی وذاتی است؟ و چه میزان از آن، «ساخته­‌ها» و «نمایش‌­ها»یی است که سال­‌ها بر تاروپود نظام شناختی و آگاهی­‌های اجتماعی ما تنیده شده است؟ اما به­ عنوان برآیند این متن، شاید طرح یک صحنه نمایش دیگر بهتر و گویاتر باشد. آن صحنه خیالی این گونه است: تصور کنید، رهبران طالبان که در همه موقعیت­‌ها با لباس سنتی (اسلامی/عربی/شرقی) حضور می­‌یابند، از همان ابتدا با کت و شلوار و با کراواتی بر گردن ظاهر می‌­شدند. محاسن خود را می­‌تراشیدند. از خودروهای لوکس با شیشه­‌های دودی و ضدگلوله پیاده می‌­شدند. بر پشت میزهایی با انواع نوشیدنی­‌ها می­‌نشستند و هیچ ملاحظه‌­ای در مواجهه و تعامل با بانوان نشان نمی­‌دادند. در عین حال، از همان ابتدا با هدف آشکار به دست گرفتن قدرت، همه این کشتارها، حمله‌­ها، خشونت­‌ها و سخت­گیری­‌ها را مرتکب می‌­شدند. نیروهای طالبان را تصور کنید که با پوشش‌­های نظامی کامل و با تجهیزات مدرن، با سربازان آمریکایی می­‌جنگیدند و در میان مردم نیز مرتکب انواع خشونت می‌­شدند (از همان نوع که اکنون نیز مرتکب می‌­شوند). به نظر شما، آیا واکنش جامعه جهانی و رسانه­‌های بین­‌المللی، همانی بود که اکنون وجود دارد؟ آیا از طالبان، همانی به نمایش درمی­‌آمد که اکنون دیده می‌­شود؟ آیا مردم افغانستان برای فرار از آنان از چرخ­ه‌ای هواپیماها آویزان می­‌شدند و آیا جهان، از درک آن­چه که در افغانستان در حال روی دادن است، این میزان عاجز می­‌بود؟ آن­چه بیان شد، بازسازی یک صحنه تخیلی است؛ اما پیامدهای آن به شدت واقعی و عینی به نظر می­‌رسد. از سوی دیگر، کلید فهم انتقادی آن­چه در افغانستان روی داده است نیز، شاید در همین صحنه‌­ها پنهان شده است. انتهای مطلب/ *پژوهشگر موسسه مطالعات راهبردی شرق