کد QR مطلبدریافت صفحه با کد QR

پاکستان و معماری جدید اوراسیا

ریاست پاکستان بر سازمان شانگهای و معماری جدید اتصال اوراسیا

«مصطفی زندیه»؛ تحلیلگر ارشد

دانشوران خراسان (مطالعات شرق) , 1 مهر 1405 ساعت 13:00

مولف : مصطفی زندیه تحلیل‌گر ارشد آسیای مرکزی و جنوبی

اهمیت جدید آسیای مرکزی تنها به منابع انرژی و معدنی آن محدود نمی‌شود. بلکه واقعیت اصلی این است که جغرافیای اتصال این منطقه به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است. در چنین محیطی، پاکستان نیز در حال تلاش برای تثبیت جایگاهی تازه، به‌عنوان یکی از دروازه‌های بالقوۀ آسیای مرکزی به آب‌های آزاد و بازارهای جهانی است. ریاست پاکستان بر سازمان همکاری شانگهای در سال‌های 2027- 2026، می‌تواند این راهبرد را وارد مرحلۀ جدیدی کند.


🖊️ نویسنده: «مصطفی زندیه»؛ تحلیلگر ارشد مسائل آسیای مرکزی و جنوبی 
⏱️ زمان مورد نیاز برای مطالعه: 15 دقیقه 

ریاست پاکستان بر سازمان شانگهای و معماری جدید اتصال اوراسیا

مقدمه

به باور بسیاری از تحلیلگران، آسیای مرکزی دیگر منطقه‌ای حاشیه‌ای در معادلات ژئوپلیتیکی اوراسیا نیست. تحولات سال‌های اخیر، از جنگ اوکراین و بحران‌های غرب آسیا تا تغییر مسیرهای تجارت جهانی و رقابت فزاینده بر سر مواد معدنی راهبردی، این منطقۀ محصور در خشکی را به یکی از مهم‌ترین کانون‌های ژئوپلیتیکی جهان تبدیل کرده است. اهمیت جدید آسیای مرکزی تنها به منابع انرژی و معدنی آن محدود نمی‌شود. بلکه واقعیت اصلی این است که جغرافیای اتصال این منطقه به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است. آمریکا و اروپا به‌دنبال متنوع‌سازی زنجیره‌های تأمین و کاهش وابستگی به چین و روسیه هستند.

چین در حال تعمیق شبکه‌های زیرساختی و اقتصادی خود بوده و روسیه نیز تلاش می‌کند جایگاه تاریخی خود را در شبکه‌های ترانزیتی و اقتصادی منطقه حفظ کند. کشورهای آسیای مرکزی نیز می‌کوشند از این رقابت برای افزایش استقلال راهبردی و جذب سرمایه و فناوری بهره ببرند. در چنین محیطی، پاکستان نیز در حال تلاش برای تثبیت جایگاهی تازه، به‌عنوان یکی از دروازه‌های بالقوۀ آسیای مرکزی به آب‌های آزاد و بازارهای جهانی است. ریاست پاکستان بر سازمان همکاری شانگهای در سال‌های 2027- 2026، می‌تواند این راهبرد را وارد مرحلۀ جدیدی کند. شعار اسلام‌آباد برای این دوره، «تبدیل چشم‌انداز به اقدام: اتصال، نوآوری و شکوفایی مشترک» است. شعاری که به‌طور مستقیم با رقابت فزاینده بر سر معماری جدید اتصال اوراسیا پیوند می‌خورد.

آسیای مرکزی؛ ورود به عصر رقابت میان شبکه‌های اتصال

برای دهه‌های متمادی، موقعیت آسیای مرکزی در میان روسیه، چین، ایران، افغانستان و دریای خزر، آن را به منطقه‌ای مهم اما تا حد زیادی وابسته به شبکه‌های پیرامونی تبدیل کرده بود. امروزه این وضعیت در حال تغییر است. کشورهای آسیای مرکزی تلاش می‌کنند گزینه‌های بیشتری برای دسترسی به بازارهای جهانی داشته باشند. از مسیرهای شمالی تحت نفوذ روسیه گرفته تا مسیرهای شرقی چین، راهگذر میانی از طریق دریای خزر و قفقاز، مسیرهای جنوبی از طریق ایران و همچنین گزینه‌های جدید از مسیر افغانستان و پاکستان.

در واقع، رقابت آینده دیگر صرفاً بر سر این نیست که چه قدرتی بر آسیای مرکزی نفوذ بیشتری دارد. بلکه بر سر این است که کالا، انرژی، مواد معدنی، سرمایه و فناوری آسیای مرکزی از چه شبکه‌ای به اقتصاد جهانی متصل شود. همین تحول، مفهوم «راهگذر» را از یک طرح صرفاً حمل‌ونقلی به یک ابزار ژئوپلیتیکی تبدیل کرده است.

افزایش توجه آمریکا به آسیای مرکزی نیز باید در همین چارچوب تحلیل شود. واشنگتن در سال‌های اخیر تلاش کرده است روابط خود را با پنج جمهوری آسیای مرکزی از تعاملات عمدتاً دوجانبه به‌سمت چارچوب‌های منطقه‌ای مانند C5+1 سوق دهد. در حوزۀ مواد معدنی نیز گفت‌وگوهای C5+1 بر توسعۀ اکتشاف، استخراج، فراوری و سرمایه‌گذاری در زنجیره‌های تأمین مواد معدنی حیاتی متمرکز شده است. این رویکرد بخشی از رقابت گسترده‌تر بر سر زنجیره‌های تأمین جهانی است. منابع اورانیوم، مس، تنگستن، عناصر نادر خاکی، لیتیوم و سایر مواد معدنی راهبردی، آسیای مرکزی را به منطقه‌ای جذاب برای سرمایه‌گذاری غربی تبدیل کرده است. از این منظر، راهگذرهای ترانزیتی و مواد معدنی دو موضوع جدا از یکدیگر نیستند. منابع معدنی زمانی ارزش ژئوپلیتیکی پیدا می‌کنند که امکان انتقال آنها به بازارهای جهانی وجود داشته باشد. به همین دلیل، تقویت مسیرهایی مانند راهگذر میانی برای غرب تنها یک طرح حمل‌ونقلی نیست؛ بلکه بخشی از تلاش برای ایجاد زنجیره‌های تأمین متنوع‌تر و کاهش وابستگی به مسیرها و شبکه‌هایی است که روسیه یا چین در آنها نقش تعیین‌کننده دارند.

البته افزایش حضور آمریکا و اروپا نباید به‌معنای کاهش فوری نقش چین و روسیه در آسیای مرکزی تلقی شود. چین همچنان یکی از مهم‌ترین منابع سرمایه‌گذاری، زیرساخت و تجارت منطقه است و شبکه‌های ابتکار کمربند و راه، بخش مهمی از زیرساخت اقتصادی آسیای مرکزی را تحت‌تأثیر قرار داده‌اند.

روسیه نیز باوجود فشارهای ژئوپلیتیکی و تحریم‌ها، همچنان دارای پیوندهای عمیق اقتصادی، امنیتی، انسانی و ترانزیتی با کشورهای منطقه است؛ بنابراین کشورهای آسیای مرکزی بیش از آنکه بخواهند میان چین، روسیه و غرب یکی را انتخاب کنند، در پی موازنه میان آنها هستند. این رویکرد به آنها امکان می‌دهد از رقابت قدرت‌های بزرگ برای جذب سرمایه، فناوری، بازار و زیرساخت استفاده کنند و هم‌زمان از گرفتار شدن در یک وابستگی جدید جلوگیری کنند. در این میان، ابتکار کشورهای آسیای مرکزی برای ایجاد مسیرهای متعدد اهمیت ویژه‌ای دارد. در واقع تنوع مسیر به معنای افزایش قدرت چانه‌زنی است.

راهگذر میانی یا ترانس‌کاسپین در این معماری جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده است. این مسیر آسیای مرکزی را از طریق دریای خزر، جمهوری آذربایجان، گرجستان و ترکیه به اروپا متصل می‌کند و در سال‌های اخیر به یکی از مهم‌ترین گزینه‌های تنوع‌بخشی مسیرهای تجاری تبدیل شده است.

اما نباید تحولات منطقه را به تقابل ساده میان «راهگذر میانی» و «مسیرهای جنوبی» تقلیل داد. واقعیت این است که مسیرهای روسیه، شبکه‌های چین، راهگذر میانی، راهگذر شمال - جنوب از طریق ایران، مسیرهای افغانستان و راهگذر ترانس افغان و سرانجام مسیرهای منتهی به بنادر پاکستان مجموعه‌ای از شبکه‌های به‌هم‌پیوسته است. این بدان معناست که آسیای مرکزی در حال ورود به عصر رقابت میان شبکه‌های اتصال است. رقابتی که در آن کشورها الزاماً یک مسیر را انتخاب نمی‌کنند، بلکه تلاش می‌کنند هم‌زمان چند گزینه را در اختیار داشته باشند.

ریاست پاکستان بر سازمان همکاری شانگهای؛ فرصت تبدیل ژئواکونومی به سیاست منطقه‌ای

پاکستان در حال حاضر می‌تواند از جایگاه ریاست خود بر سازمان همکاری شانگهای برای پیونددادن سه سطح استفاده کند: اول، اتصال آسیای مرکزی به آسیای جنوبی؛ دوم، اتصال شبکه‌های حمل‌ونقل به منابع مالی و سرمایه‌گذاری؛ و سوم، پیونددادن امنیت، توسعه و تجارت. اینجاست که ریاست سازمان همکاری شانگهای اهمیت فزاینده‌ای پیدا می‌کند. در اجلاس اخیر سران شانگهای در بیشکک، موضوع اتصال حمل‌ونقلی و همکاری اقتصادی همچنان در کانون دستورکار سازمان قرار داشت.

اما یکی از مهم‌ترین مسائل حل‌نشده، ایجاد بانک توسعۀ سازمان همکاری شانگهای است که هنوز به‌مرحلۀ راه‌اندازی نرسیده است. این مسئله برای پاکستان اهمیت زیادی دارد. زیرا اگر ریاست اسلام‌آباد صرفاً به برگزاری نشست‌ها و تصویب اسناد محدود شود، تأثیر ژئوپلیتیکی آن محدود خواهد بود. اما اگر پاکستان بتواند تأمین مالی، استانداردهای گمرکی، حمل‌ونقل چندوجهی، دیجیتالی‌سازی/رقومی‌سازی اسناد، امنیت مسیرها و طرح‌های فنی زیرساختی را در یک بسته واحد قرار دهد، سازمان همکاری شانگهای می‌تواند به بستری برای عملیاتی‌کردن بخشی از رؤیای اتصال آسیای مرکزی به جنوب تبدیل شود.

در میان تمامی متغیرهایی که می‌توانند جاه‌طلبی ژئواکونومیک پاکستان در آسیای مرکزی را تحت‌تأثیر قرار دهند، افغانستان مهم‌ترین و در عین‌ حال دشوارترین متغیر است. پاکستان برای تبدیل‌شدن به دروازۀ جنوبی آسیای مرکزی، به مسیر جغرافیایی افغانستان نیاز دارد. اما در این مسیر در شرایط کنونی با یکی از پیچیده‌ترین روابط دوجانبۀ خود نیز مواجه است. اختلاف‌های اسلام‌آباد و کابل صرفاً به مسئلۀ ترانزیت محدود نیست و مجموعه‌ای از مسائل امنیتی، مرزی، سیاسی و اقتصادی را در برمی‌گیرد. مهم‌ترین نقطۀ اصطکاک، مسئلۀ امنیت و اتهام‌های متقابل دربارۀ فعالیت گروه‌های مسلح است.

در کنار این مسئله، اختلاف‌ها بر سر خط دیورند، مدیریت مرز، بسته‌شدن گذرگاه‌ها و محدودیت‌های تجاری نیز به بی‌اعتمادی متقابل دامن زده است. این وضعیت یک تناقض اساسی در راهبرد اسلام‌آباد ایجاد کرده است: پاکستان برای تبدیل‌شدن به پل میان آسیای مرکزی و آسیای جنوبی، به افغانستانی باثبات و همکاری‌کننده نیاز دارد، اما روابط امنیتی متشنج آن با کابل، به یکی از موانع اصلی تحقق این هدف تبدیل شده است. از این منظر، راهگذر ترانس افغان را نباید صرفاً یک طرح ریلی یا حمل‌ونقلی دانست. تحقق آن مستلزم سطحی از اعتماد سیاسی، توافق امنیتی و ثبات در روابط افغانستان و پاکستان است که در شرایط کنونی، هنوز این عوامل چنان که باید، وجود ندارند.

اهمیت این موضوع زمانی بیشتر می‌شود که بدانیم راهبرد پاکستان در قبال آسیای مرکزی تنها به توسعۀ یک مسیر ریلی محدود نیست. اسلام‌آباد در پی ایجاد مجموعه‌ای از ارتباط‌های تجاری، انرژی، لجستیکی و سرمایه‌گذاری با کشورهای آسیای مرکزی است. افغانستان در این میان می‌تواند یا پل اتصال باشد یا گلوگاه ژئوپلیتیکی. اگر روابط کابل و اسلام‌آباد به‌سمت تنش بیشتر حرکت کند، هرگونه سرمایه‌گذاری بلندمدت در مسیرهای ترانس‌افغان با خطرهای بالاتری مواجه خواهد شد.

شرکت‌های حمل‌ونقل و سرمایه‌گذاران نیز برای ورود به مسیری که از منطقه‌ای بی‌ثبات عبور می‌کند، هزینۀ خطرپذیری بیشتری مطالبه خواهند کرد. در مقابل، کاهش تنش و ایجاد ترتیب‌های پایدار امنیتی می‌تواند افغانستان را از یک فضای حائل به یک کشور ترانزیتی و پل ارتباطی میان آسیای مرکزی و آسیای جنوبی تبدیل کند. از همین‌رو، برای پاکستان حل مسئلۀ افغانستان دیگر صرفاً یک اولویت امنیت ملی نیست؛ بلکه بخشی از راهبرد ژئواکونومیک این کشور برای ورود به آسیای مرکزی است.

بنابراین پاکستان در برابر یک انتخاب دشوار قرار دارد. اگر بخواهد از موقعیت جغرافیایی خود برای جذب تجارت آسیای مرکزی استفاده کند، باید روابط خود را با افغانستان از یک رابطۀ عمدتاً امنیتی به یک رابطۀ امنیتی ـ اقتصادی ـ ترانزیتی تبدیل کند. به‌عبارت‌دیگر، اسلام‌آباد باید به این جمع‌بندی برسد که ثبات افغانستان بخشی از زیرساخت ژئواکونومیک پاکستان است. این تغییر نگرش می‌تواند زمینه را برای مذاکرات گسترده‌تر دربارۀ امنیت مرز، تجارت، ترانزیت، گذرگاه‌های مرزی، حمل‌ونقل ریلی و همکاری‌های اقتصادی فراهم کند. در این چارچوب، سازمان همکاری شانگهای نیز می‌تواند برای پاکستان اهمیت پیدا کند.

سازمانی که هم‌زمان موضوع‌های امنیت منطقه‌ای، مبارزه با تروریسم، مبارزه با مواد مخدر، توسعۀ اقتصادی و اتصال را در دستورکار دارد، می‌تواند بستری برای پیوند دادن امنیت افغانستان با توسعه و اتصال منطقه‌ای فراهم کند. البته این امر به‌معنای بین‌المللی کردن اختلاف‌های دوجانبۀ افغانستان و پاکستان نیست؛ بلکه پاکستان می‌تواند از ظرفیت‌های چندجانبۀ سازمان شانگهای برای ایجاد فضای همکاری پیرامون موضوع‌هایی مانند مبارزه با تروریسم، قاچاق مواد مخدر، امنیت مرزها و توسعۀ ترانزیت استفاده کند. از این منظر، شاید مهم‌ترین آزمون ریاست پاکستان بر سازمان همکاری شانگهای نه در اجلاس‌های دیپلماتیک، بلکه در توانایی اسلام‌آباد برای مدیریت رابطۀ خود با کابل باشد.

در چنین شرایطی، افغانستان دیگر صرفاً سرزمینی در میان آسیای مرکزی و پاکستان نخواهد بود؛ بلکه می‌تواند به یکی از حلقه‌های اصلی اتصال این دو منطقه تبدیل شود. در مقابل، تداوم تنش‌های امنیتی میان کابل و اسلام‌آباد می‌تواند یکی از مهم‌ترین طرح‌های ژئواکونومیک پاکستان را با مشکل مواجه کند و کشورهای آسیای مرکزی را به‌سمت گزینه‌های جایگزین، از جمله مسیرهای ایران، دریای خزر و چین، سوق دهد؛ بنابراین، آیندۀ راهبرد آسیای مرکزیِ پاکستان تا حد زیادی در کابل نیز تعیین خواهد شد.

اسلام‌آباد اگر می‌خواهد از ریاست سازمان همکاری شانگهای برای تثبیت جایگاه خود در معماری جدید اتصال اوراسیا استفاده کند، باید افغانستان را نه‌تنها یک مسئلۀ امنیتی، بلکه بخشی از راه‌حل ژئواکونومیک خود بداند. روشن است که ضعف رابطۀ پاکستان و افغانستان، نه یک موضوع فرعی، بلکه پاشنۀ ‌آشیل راهبرد اتصال اسلام‌آباد به آسیای مرکزی است. نتیجه این که پاکستان برای تبدیل‌شدن به دروازۀ دریایی آسیای مرکزی، پیش از آنکه به جاده و راه‌آهن نیاز داشته باشد، به یک رابطۀ باثبات با افغانستان نیاز دارد.

در این میان، قزاقستان می‌تواند یکی از مهم‌ترین شرکای پاکستان باشد. قزاقستان از یک‌سو در قلب شبکه‌های حمل‌ونقل آسیای مرکزی قرار دارد و از سوی‌ دیگر به راهگذرهای غربی و شرقی منطقه دسترسی دارد. پاکستان نیز در انتهای جنوبی این شبکه، دسترسی به آب‌های آزاد و بازارهای آسیای جنوبی را ارائه می‌کند؛ بنابراین، همکاری قزاقستان و پاکستان می‌تواند فراتر از یک رابطۀ دوجانبه باشد و به یک پل شمال - جنوب در چارچوب سازمان همکاری شانگهای تبدیل شود.اهمیت این موضوع زمانی بیشتر می‌شود که «آستانه» هم‌زمان در حال ‌توسعۀ روابط خود با آمریکا، چین، روسیه و اروپاست و در حوزۀ مواد معدنی حیاتی نیز به یکی از کانون‌های تعامل واشنگتن با آسیای مرکزی تبدیل شده است.

در این معماری، ایران نیز جایگاه ویژه‌ای دارد. اگر پاکستان بتواند آسیای مرکزی را از طریق افغانستان به بنادر جنوبی خود متصل کند و هم‌زمان راهگذر میانی نیز دسترسی منطقه به قفقاز و اروپا را توسعه دهد، تهران با یک پرسش راهبردی مواجه خواهد شد: ایران چگونه می‌تواند مزیت ژئوپلیتیکی خود را در برابر شبکه‌های رقیب حفظ و تقویت کند؟ پاسخ را باید در تکمیل و ارتقای نقش ایران در راهگذر شمال - جنوب، توسعۀ بندر چابهار، اتصال ریلی با آسیای مرکزی و ایجاد شبکه‌های لجستیکی رقابتی جست‌وجو کرد.

از این منظر، رقابت ایران و پاکستان الزاماً نباید به‌صورت یک بازی با حاصل‌جمع صفر تعریف شود. در برخی وضعیت‌ها، هر دو کشور می‌توانند بخشی از شبکۀ اتصال جنوب اوراسیا باشند؛ اما در سطح ژئوپلیتیکی، هر دو برای تبدیل‌شدن به دروازۀ اصلی آسیای مرکزی به آب‌های آزاد با یکدیگر رقابت خواهند کرد. این رقابت در سال‌های آینده احتمالاً بیش از آنکه بر سر عنوان «دروازه» باشد، بر سر هزینه، زمان، امنیت، قابلیت اطمینان و ظرفیت لجستیکی مسیرها خواهد بود.

جمع‌بندی

آسیای مرکزی در حال عبور از یک نظم سنتی مبتنی بر وابستگی به مسیرهای محدود به‌سوی نظمی چندمسیره و چندمرکزی است. آمریکا و اروپا به‌دنبال تنوع‌بخشی به زنجیره‌های تأمین و دسترسی به مواد معدنی حیاتی هستند؛ چین شبکه‌های اقتصادی و زیرساختی خود را توسعه می‌دهد؛ روسیه تلاش می‌کند جایگاه خود را حفظ کند و کشورهای آسیای مرکزی نیز در پی حداکثرسازی استقلال راهبردی خود از طریق موازنۀ میان قدرت‌ها هستند. در این میان، پاکستان تلاش می‌کند ضلع جنوبی این معماری جدید باشد. ریاست سازمان همکاری شانگهای فرصتی کم‌سابقه در اختیار اسلام‌آباد قرار داده است تا اهداف ملی خود را با دستور کار منطقه‌ای پیوند بزند.

اما آزمون واقعی پاکستان نه در بیانیه‌های دیپلماتیک، بلکه در توانایی آن برای تبدیل «اتصال» به طرح‌های واقعی خواهد بود. اگر اسلام‌آباد بتواند همکاری با قزاقستان و ازبکستان را تعمیق کند، راهگذر ترانس افغان را پیش ببرد، مسیرهای جایگزین از طریق چین و ایران را فعال نگه دارد، از ظرفیت سازمان همکاری شانگهای برای تأمین مالی و هماهنگی ترانزیتی استفاده کند و هم‌زمان امنیت افغانستان را در چارچوب همکاری منطقه‌ای دنبال کند، می‌تواند گام مهمی به‌سوی تبدیل‌شدن به دروازۀ دریایی آسیای مرکزی بردارد.

 اما این هدف با یک واقعیت مهم روبه‌روست: پاکستان تنها بازیگر این میدان نیست. چابهار و راهگذر شمال-جنوب، راهگذر میانی، شبکه‌های چین و مسیرهای روسیه، همگی در حال شکل‌دادن به یک معماری چندلایۀ جدید هستند؛ بنابراین، پرسش اصلی برای سال‌های آینده این نیست که «کدام راهگذر نتیجه‌بخش‌تر خواهد شد؟» بلکه پرسش مهم‌تر این است که کدام کشورها خواهند توانست شبکه‌ای از راهگذرهای مکمل ایجاد کنند و خود را در مرکز جریان سرمایه، تجارت، انرژی و مواد معدنی آسیای مرکزی قرار دهند.


مصطفی زندیه

مصطفی زندیه
تحلیل‌گر ارشد آسیای مرکزی و جنوبی


کد مطلب: 4382

آدرس مطلب :
https://www.iess.ir/fa/analysis/4382/

موسسه مطالعات راهبردي شرق
  https://www.iess.ir