English
پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴ ساعت: ۱۱:۳۹
  • صفحه نخست
  • کشورهای هدف
    • افغانستان
    • پاکستان
    • آسیای مرکزی
    • ترکمنستان
    • تاجیکستان
    • قزاقستان
    • قرقیزستان
    • ازبکستان
  • موضوعات
    • سیاسی
    • امنیتی
    • اقتصادی
    • فرهنگ و تمدن
  • انتشارات
    • نشریه تخصصی
    • ویژه‌نامه
    • گاهنامه
    • اینفوگرافیک
گزارش تحلیلی > افغانستان
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۰:۱۳
جالب است
۰
راهبرد چین در افغانستان
منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان؛ پرهیز از ورود به «تله افغانستان»
محمد زارع؛ دکترای روابط بین‌الملل و کارشناس مسائل چین
دیپلماسی پیرامونی چین در قبال افغانستان بر سه منطق اصلی استوار است: «اولویت دادن به حفظ ثبات حداقلی به‌جای مداخلۀ مستقیم»، «چندجانبه‌سازی فعال بدون پذیرش نقش رهبری هژمونیک» و «اجتناب آگاهانه از تبدیل بحران‌های پیرامونی به بدهی‌های بلندمدت راهبردی».
منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان؛ پرهیز از ورود به «تله افغانستان»
🖊️ نویسنده: محمد زارع؛ دکترای روابط بین‌الملل و کارشناس مسائل چین
⏱️ زمان مورد نیاز برای مطالعه: 14 دقیقه

  1. مقدمه

  2. فهم منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان

  3. راهبرد چین در افغانستان؛ فراتر رفتن از الگوهای کلاسیک سیاست خارجی قدرت‌ها

  4. ابزارهای چین در افغانستان؛ اقدام‌های گزینشی، محدود و امنیت‌محور

  5. درس‌های راهبرد چین در افغانستان

  6. نتیجه‌گیری

منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان؛ پرهیز از ورود به «تله افغانستان»

مقدمه

مطالعات شرق | افغانستان به‌دلیل ناامنی مزمن، ضعف دولت‌مندی و بی‌ثباتی سیاسی، به کانونی اثرگذار در معادلات امنیتی و ژئوپلیتیکی منطقه تبدیل شده است. چین که ثبات پیرامونی را شرط توسعۀ داخلی و موفقیت ابتکارهای منطقه‌ای خود می‌داند، افغانستان را یک چالش راهبردی پرخطر تلقی می‌کند، اما این اهمیت به معنای تمایل به مداخلۀ مستقیم یا ایفای نقش هژمونیک نیست. راهبرد چین بر جلوگیری از سرایت بی‌ثباتی منطقه‌ای، افزایش حساب‌شدۀ تعامل دیپلماتیک و پرهیز از گرفتارشدن در «تلۀ افغانستان» استوار است.

تجربۀ تاریخی روابط دو کشور، از دهۀ ۱۹۵۰ تاکنون، منجر به شکل‌گیری الگویی پایدار مبتنی بر مدیریت خطرپذیری، کمک محدود و اجتناب از تعهدهای امنیتی سنگین شده است؛ الگویی که در تعامل چین با طالبان در دهۀ ۱۹۹۰ و پس از ۲۰۲۱ نیز به‌صورت تعدیل‌شده تداوم یافته است.

این گزارش با تمرکز بر سیر تاریخی روابط چین و افغانستان، به بررسی محرک‌های ساختاری، منطق راهبردی و ابزارهای سیاستی چین در قبال افغانستان می‌پردازد.

فهم منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان

تاریخ و صورت‌بندی روابط چین و افغانستان

روابط چین و افغانستان از 1949 در چارچوبی محتاطانه، کم‌هزینه و غیرمداخله‌گرانه شکل گرفت و افغانستان از ابتدا جایگاهی حاشیه‌ای در اولویت‌های سیاست خارجی پکن داشت. در دهه‌های آغازین جنگ سرد، سیاست چین تابع رابطه با شوروی بود و کمک‌های ارائه‌شده به کابل عمدتاً محدود، نمادین و انسان‌دوستانه باقی ماند. احتیاط افغانستان در حفظ بی‌طرفی و برتری ساختاری شوروی در حوزه‌های اقتصادی و امنیتی، مانع گسترش نفوذ مستقل چین شد. با شکاف چین و شوروی در اوایل دهۀ 1960، پکن تلاش کرد نقش فعال‌تری در افغانستان ایفا کند، اما این تلاش‌ها نیز به‌دلیل تداوم سلطۀ شوروی، دستاورد راهبردی قابل‌توجهی نداشت.

نتیجۀ این تجربه، تثبیت الگویی پایدار تا سال 1966 بود که افغانستان را محیطی پرهزینه، با بازده راهبردی محدود می‌دید و بر اجتناب از مداخلۀ مستقیم، کمک محدود و پرهیز از تعهدهای امنیتی سنگین تأکید داشت. این «حافظۀ راهبردی تاریخی» بعدها در قالب دیپلماسی پیرامونی کلان چین نهادینه شد؛ رویکردی مبتنی بر مدیریت حداقلی ریسک، چندجانبه‌گرایی و فاصله‌گیری از مسئولیت‌های امنیتی پرهزینه.

این منطق در مواجهۀ چین با طالبان نیز تداوم یافت: از عدم شناسایی طالبان در دهۀ 1990 همراه با حفظ تماس‌های محدود، تا حمایت سیاسی از جمهوریت پس از 2001 بدون مداخله نظامی و سپس حرکت تدریجی به‌سوی حفظ همۀ گزینه‌ها با کاهش حضور آمریکا.

راهبرد چین در افغانستان

پس از سقوط کابل در 2021، چین مطابق همین الگو، نه به شتاب در شناسایی طالبان، بلکه به تعامل تدریجی و کارکردی، حفظ سفارت و مطالبه تضمین‌های امنیتی ـ به‌ویژه دربارۀ سین‌کیانگ ـ روی آورد. در مجموع، سیر تاریخی روابط نشان می‌دهد که سیاست چین در قبال افغانستان همواره بر کنترل خطرپذیری و پرهیز از «تلۀ افغانستان» استوار بوده و این کشور را نه مسئله‌ای برای حل، بلکه «متغیری برای مدیریت» تعریف کرده است.

فشارهای ساختاری شکل‌دهنده به رفتار چین در افغانستان

رفتار چین در قبال افغانستان، افزون بر منطق تاریخی، تحت تأثیر مجموعه‌ای از فشارهای ساختاری قرار دارد که دامنه و جهت کنش‌گری پکن را به‌صورت الزام‌آور تعیین می‌کنند. نخستین عامل، خروج آمریکا و ناتو است که به‌جای ایجاد ثبات، خلأ امنیتی و نظم شکننده‌ای بر جای گذاشت. این وضعیت، چین را هم‌زمان به افزایش مشارکت برای مهار فروپاشی واداشت و به پرهیز جدی از مداخلۀ مستقیم مجبور کرد؛ به‌گونه‌ای که از سال ۲۰۱۳ مشارکت چین عمدتاً از مسیر دیپلماسی، کمک‌های محدود اقتصادی و سازوکارهای چندجانبه دنبال شد. دومین فشار ساختاری، پیوند مستقیم تحولات افغانستان با امنیت پیرامونی و داخلی چین است.

بی‌ثباتی افغانستان می‌تواند امنیت سین‌کیانگ، آسیای مرکزی و طرح‌های منطقه‌ای چین را تهدید کند؛ ازاین‌رو، چین افغانستان را بخشی از محیط امنیتی نزدیک خود می‌داند و مشارکتش را ماهیتی پیشگیرانه برای جلوگیری از تبدیل این کشور به کانون ناامنی مزمن تلقی می‌کند.

سومین عامل، تشدید رقابت قدرت‌های بزرگ و تنوع بازیگران منطقه‌ای در افغانستان است. این وضعیت، فضای سیاست‌گذاری چین را پیچیده کرده و پکن را به اتخاذ رویکردی واداشته که نه به تقابل مستقیم با دیگر قدرت‌ها بینجامد و نه به کناره‌گیری‌ای که بی‌ثباتی را تشدید کند. نتیجۀ این تنگنا، گرایش به چندجانبه‌گرایی حداقلی و غیررقابتی است.

چهارمین محرک، نقش نهادها و سازوکارهای منطقه‌ای است که چین از طریق آنها تلاش می‌کند مدیریت بحران افغانستان را نهادمند، هزینه‌ها و خطر‌ها را توزیع و از تمرکز مسئولیت بر خود اجتناب کند؛ نمونه‌هایی چون فرآیند استانبول، بیانیه پکن و تلاش برای پیوند افغانستان با سازمان همکاری شانگهای بیانگر این رویکرد هستند. در مجموع، سیاست چین در قبال افغانستان بیش از آنکه حاصل جاه‌طلبی داوطلبانه باشد، واکنشی ساختاری به شرایط بیرونی است و چین را در نقش بازیگری محتاط و مدیریت‌کننده ریسک‌های پیرامونی، نه مداخله‌گر هژمونیک، قرار می‌دهد.

راهبرد چین در افغانستان

راهبرد چین در افغانستان؛ فراتر رفتن از الگوهای کلاسیک سیاست خارجی قدرت‌ها

راهبرد چین در افغانستان از الگوهای کلاسیک سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ ــ مانند مداخله امنیتی، دولت‌سازی یا رهبری بازسازی ــ فراتر می‌رود و بر منطق محتاطانه «مدیریت خطر پیرامونی» استوار است. هدف اصلی این راهبرد نه حل مسئلۀ افغانستان، بلکه مهار پیامدهای سرایت بی‌ثباتی آن بر محیط امنیتی پیرامونی چین است؛ درکی که ریشه در تجربۀ تاریخی پکن از پرهزینه‌بودن افغانستان برای قدرت‌های خارجی دارد.

در این چارچوب، چین بازسازی را نه طرحی بلندپروازانه، بلکه ابزاری دیپلماتیک و محدود برای ایجاد حداقلی از ثبات می‌داند و با تمرکز بر کمک‌های هدفمند، مقطعی و کم‌هزینه، از تعهدهای گسترده و پرخطر پرهیز می‌کند. هم‌زمان، اصل عدم مداخله در سیاست چین بازتعریف شده و جای خود را به «حمایت مسئولانه» داده است؛ به این معنا که پکن ضمن مشارکت دیپلماتیک و منطقه‌ای، از دخالت مستقیم، مداخلۀ نظامی یا ایفای نقش جانشین امنیتی غرب خودداری می‌کند. تأکید بر افغان‌محوری نیز با واگذاری مسئولیت حکمرانی و ثبات به بازیگران داخلی، هم مشروعیت عدم مداخله چین را تقویت می‌کند و هم ابزاری برای کاهش هزینه‌ها و فاصله‌گذاری مسئولیت‌هاست و نه نشانۀ خوش‌بینی به ظرفیت‌های داخلی افغانستان.

در نهایت، اجتناب آگاهانه از ایفای نقش هژمونیک، هستۀ اصلی این راهبرد را شکل می‌دهد؛ رویکردی که با توجه به تجربۀ شکست قدرت‌های پیشین در «تلۀ افغانستان»، بر حضور محدود، چندجانبه‌سازی مسئولیت‌ها و پرهیز از رقابت ژئوپلیتیکی مستقیم استوار است. در مجموع، راهبرد چین در افغانستان حاصل «طراحی آگاهانه‌ای برای کنترل خطر‌های پیرامونی» است و هدف آن مهار آثار بی‌ثباتی این کشور بر امنیت چین است، نه بازسازی افغانستان به‌عنوان طرح جاه‌طلبانۀ یک قدرت بزرگ.

ابزارهای چین در افغانستان؛ اقدام‌های گزینشی، محدود و امنیت‌محور

سیاست‌ها و ابزارهای چین در افغانستان را باید در چارچوب اجرای عملی راهبرد «مدیریت خطر پیرامونی» فهم کرد؛ راهبردی که نه بر مداخلۀ مستقیم و تعهدهای گسترده، بلکه بر اقدام‌های گزینشی، محدود و عمدتاً امنیت‌محور استوار است.بررسی رفتار چین در دو دهۀ گذشته، به‌ویژه پس از خروج آمریکا و ناتو، نشان می‌دهد که پکن مجموعه‌ای از ابزارهای حساب‌شده را به کار گرفته که هدف اصلی آنها جلوگیری از فروغلتیدن افغانستان به منبعی مهارناپذیر از ناامنی برای محیط پیرامونی چین است، نه حل ریشه‌ای بحران این کشور. در این چارچوب، نخستین ابزار چین، اقتصاد است، اما نه به‌معنای کلاسیک آن. چین افغانستان را نه یک فرصت راهبردی اقتصادی و نه عرصه‌ای برای گسترش نفوذ ساختاری تلقی کرده و آگاهانه از ادغام نظام‌مند آن در طرح‌های کلان ابتکار کمربند و راه پرهیز کرده است.

مداخلات اقتصادی پکن عمدتاً به کمک‌های بشردوستانه، طرح‌های کوچک زیرساختی، آموزش محدود نیروی انسانی و نمادهای بازسازی خلاصه شده‌اند؛ اقدام‌هایی که هدف آنها حفظ حداقلی از ثبات معیشتی و جلوگیری از فروپاشی کامل نظم اجتماعی است.

حتی افزایش چشمگیر تجارت دوجانبه در سال‌های اخیر نیز در همین چارچوب کنترل‌شده و بدون پذیرش تعهدهای بلندمدت قابل تفسیر است. از منظر چین، اقتصاد در افغانستان بیش از آنکه ابزار توسعه باشد، ابزاری پیشگیرانه برای مهار ناامنی پیرامونی است و محدودسازی آن بازتاب یک تصمیم راهبردی آگاهانه برای کنترل هزینه‌ها و ریسک‌هاست.

در کنار ابزار اقتصادی، دیپلماسی چندجانبه، جایگاهِ محوری در سیاست چین دارد. پکن تلاش کرده است افغانستان را از یک پروندۀ دوجانبه به مسئله‌ای منطقه‌ای تبدیل کند تا هم مسئولیت مدیریت بحران میان بازیگران مختلف توزیع شود و هم از تمرکز فشارها و هزینه‌ها بر چین ممانعت به عمل آید. حضور فعال اما - غیررهبری‌محورِ- چین در سازوکارهایی مانند سازمان همکاری شانگهای، فرآیند استانبول و قالب‌های متنوع گفت‌وگوی منطقه‌ای، نشان‌دهندۀ تمایل این کشور به «مدیریت جمعی بدون هژمونی» است.

این دیپلماسی چندجانبه علاوه بر کارکرد عملی، نقش هنجاری نیز دارد و بستری برای بازتولید اصولی چون احترام به حاکمیت، افغان‌محوری و مخالفت با مداخلۀ نظامی فراهم می‌کند؛ اصولی که با منطق عدم مداخلۀ اصلاح‌شدۀ چین همخوانی دارد و مشروعیت رفتار محتاطانه پکن را تقویت می‌کند.

سومین ابزار چین، میانجی‌گری محدود و مشروط است. برخلاف برخی برداشت‌ها، چین تمایلی به ایفای نقش ضامن توافق‌های سیاسی، یا گرفتن نقش متولی نظم سیاسی افغانستان ندارد و ترجیح می‌دهد در نقش تسهیل‌گر باقی بماند. میزبانی از گفت‌وگوها، تشویق تماس‌های بین‌الافغانی و هماهنگ‌سازی دیدگاه‌های منطقه‌ای، بدون پذیرش مسئولیت مستقیم نسبت به نتایج مذاکرات، الگوی غالب میانجی‌گری چین را شکل می‌دهد. این رویکرد کاملاً با منطق راهبردی پکن هم‌راستاست، زیرا پذیرش نقش تضمین‌کننده، به معنای ورود به چرخۀ پرهزینۀ تعهد، مداخله و احتمال شکست است؛ چرخه‌ای که چین آگاهانه از آن پرهیز می‌کند. از نگاه پکن، کاهش خشونت، جلوگیری از تشدید بحران و مهار پیامدهای منطقه‌ای اهدافی واقع‌بینانه و قابل مدیریت‌اند، در حالی که دولت‌سازی یا تثبیت کامل نظم سیاسی در افغانستان فراتر از ظرفیت و منافع چین ارزیابی می‌شود.

چهارمین ابزار مهم چین، همکاری‌های امنیتی غیرمستقیم است که در سال‌های اخیر اهمیت بیشتری یافته است. چین به‌طور قاطع از مداخلۀ نظامی مستقیم در افغانستان اجتناب کرده و حتی در اوج ناامنی‌ها نیز وارد مأموریت‌های نظامی بین‌المللی نشده است. در عوض، همکاری امنیتی این کشور در قالب تبادل اطلاعات، آموزش محدود، هماهنگی منطقه‌ای ضدتروریسم و تقویت ظرفیت‌های امنیتی کشورهای همسایه دنبال می‌شود. تمرکز اصلی این اقدامات نه بر کنترل امنیت داخلی افغانستان، بلکه بر جلوگیری از سرایت تهدیدها به سین‌کیانگ و آسیای مرکزی است. در این چارچوب، امنیت افغانستان برای چین یک هدف مستقل محسوب نمی‌شود، بلکه متغیری واسط در تأمین امنیت پیرامونی خود است.

راهبرد چین در افغانستان

در مجموع، ابزارها و سیاست‌های چین در افغانستان حاصل واکنش‌های مقطعی یا انفعالی نیستند، بلکه بخشی از یک الگوی عملیاتی منسجم و آگاهانه برای مدیریت خطر‌های پیرامونی به‌شمار می‌آیند.

اقتصاد محدود به‌عنوان ابزار پیشگیری، چندجانبه‌گرایی برای توزیع هزینه‌ها، میانجی‌گری بدون تعهد و همکاری امنیتی غیرمستقیم، همگی بیانگر یک انتخاب راهبردی روشن‌ هستند: حضور بدون تصدی، اثرگذاری بدون هژمونی و مشارکت بدون گرفتارشدن در تلۀ افغانستان. از این منظر، چین در افغانستان نه به‌دنبال حل یک بحران مزمن، بلکه در پی کنترل پیامدهای آن برای راهبرد کلان دیپلماسی پیرامونی خود است.

درس‌های راهبرد چین در افغانستان

1. سیاست چین در افغانستان نشان می‌دهد که پکن شریک بازسازی همه‌جانبه یا ضامن امنیت نیست. انتظار انتقال بار مسئولیت ثبات‌سازی به چین، نه با منافع این کشور سازگار است و نه با الگوی عملی آن همخوانی دارد. تعامل مؤثر با چین مستلزم تعریف طرح‌های محدود، کم‌هزینه و همسو با منطق مدیریت خطر است.

2. تجربۀ افغانستان تأکید می‌کند که چین تنها در قالب‌های چندجانبه و توزیع‌شده حاضر به مشارکت فعال است. هرچه سازوکارها چندجانبه‌تر و مسئولیت‌ها پراکنده‌تر باشند، احتمال مشارکت پایدار چین افزایش می‌یابد.

3. سیاست چین درافغانستان نشان می‌دهد که خروج یک قدرت مسلط الزاماً به ورود هژمونیک قدرتی دیگر نمی‌انجامد. چین در این مورد نشان داده است که می‌توان خلأ نسبی قدرت را بدون تصاحب آن مدیریت کرد؛ الگویی که ممکن است در سایر مناطق پیرامونی نظم جهانی نیز تکرار شود.

4. «دیپلماسی پیرامونی نوین چین»، بیش از آنکه یک طرح و برنامۀ نظم‌ساز باشد، یک راهبرد کنترل خطر در عصر گذار نظم جهانی است. چین با ترکیب حضور محدود، ابزارهای غیرمستقیم و چندجانبه‌گرایی بدون رهبری، تلاش کرده است میان الزام‌های امنیت پیرامونی و اجتناب از فرسایش راهبردی، توازن برقرار کند. این منطق نه‌تنها رفتار چین در افغانستان را توضیح می‌دهد، بلکه چارچوبی را برای فهم نقش این کشور در سایر بحران‌های مزمن پیرامونی فراهم می‌آورد.

5. هرچه سطح نااطمینانی و هزینۀ مداخلۀ مستقیم بالاتر باشد، احتمال رجوع چین به سازوکارهای غیرمستقیم، چندجانبه و کم‌تعهد افزایش می‌یابد.

مطالب پیشنهادی:

نقش عناصر کمیاب خاکی افغانستان در تقویت راهبرد چین
 آشکار شدن محدودیت‌ اهرم‌های چین در باتلاق افغانستان– پاکستان

نتیجه‌گیری

چین محیط پیرامونی خود را به‌عنوان خط مقدم امنیت ملی و توسعۀ پایدار تلقی می‌کند و ثبات این محیط را پیش‌شرط تداوم رشد داخلی و تاب‌آوری در برابر فشارهای نظم در حال گذار جهانی می‌داند. در این چارچوب، افغانستان در منطق سیاست خارجی چین نه عرصه‌ای برای نفوذ، دولت‌سازی یا رقابت هژمونیک، بلکه نمونه‌ای از یک بحران پرریسک پیرامونی است که باید پیامدهای آن مهار شود.

دیپلماسی پیرامونی چین در قبال افغانستان بر سه منطق اصلی استوار است: «اولویت دادن به حفظ ثبات حداقلی به‌جای مداخلۀ مستقیم»، «چندجانبه‌سازی فعال بدون پذیرش نقش رهبری هژمونیک» و «اجتناب آگاهانه از تبدیل بحران‌های پیرامونی به بدهی‌های بلندمدت راهبردی».

بر این اساس، چین نه به‌دنبال بازطراحی نظم داخلی افغانستان است و نه رویکردی منفعلانه اتخاذ می‌کند، بلکه می‌کوشد با جلوگیری از بدترین سناریوها- از جمله فروپاشی کامل، گسترش تروریسم فراملی و سرایت بی‌ثباتی- یک سطح قابل کنترل از ثبات را حفظ کند. این رویکرد، بیانگر انتخاب مسیر میانه‌، مابین مداخلۀ هژمونیک و انفعال راهبردی است و در قالب اصل «مدیریت خطر به‌جای حل بحران» صورت‌بندی می‌شود. در سطح راهبردی، این منطق در سیاست‌هایی چون بازسازی محدود، عدم مداخله همراه با حمایت مسئولانه، افغان‌محوری در حکمرانی و پرهیز از ایفای نقش مسلط تجلی یافته است.

در سطح اجرایی نیز پیوند میان اقتصاد محدود، چندجانبه‌گرایی فعال، میانجی‌گری بدون تضمین و همکاری‌های امنیتی غیرمستقیم نشان می‌دهد که چین به‌دنبال «بیشینه‌سازی اثرگذاری» با «کمینه‌سازی تعهدهاست». در مجموع، هدف اصلی چین در افغانستان نه حل یک بحران مزمن، بلکه مهار پیامدهای بی‌ثباتی آن برای امنیت پیرامونی و راهبرد کلان دیپلماسی پیرامونی این کشور است.


محمد زارع

محمد زارع
دکترای روابط بین‌الملل دانشگاه علامه طباطبایی
کارشناس مسائل چین

کد خبر:4240

اشتراک گذاری
مولف : کارشناس مسائل چین محمد زارع؛
مرجع : موسسه مطالعات راهبردی شرق
  • عناوین مرتبط
آشکار شدن محدودیت‌ اهرم‌های چین در باتلاق افغانستان– پاکستان
سازگاری چین با حکومت طالبان
روندشناسی تعامل چین با افغانستان تحت حاکمیت طالبان
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما *

 

مقاله

منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان؛ پرهیز از ورود به «تله افغانستان»
منطق رفتار راهبردی چین در افغانستان؛ پرهیز از ورود به «تله افغانستان»
نوع نگاه پاکستان به «شراکت راهبردی» با ج.ا.ایران؛ ابتکارها و توصیه‌ها
نوع نگاه پاکستان به «شراکت راهبردی» با ج.ا.ایران؛ ابتکارها و توصیه‌ها
آسیای مرکزی محل تلاقی محورهای کلیدی سند راهبردی امنیت ملی ترامپ
آسیای مرکزی محل تلاقی محورهای کلیدی سند راهبردی امنیت ملی ترامپ
«داعش خراسان»؛ تحلیلی بر شبکه‌های تروریستی نوین
«داعش خراسان»؛ تحلیلی بر شبکه‌های تروریستی نوین

مصاحبه

چشم‌انداز روابط ایران و ازبکستان در شرایط جدید منطقه‌ای و بین‌المللی
چشم‌انداز روابط ایران و ازبکستان در شرایط جدید منطقه‌ای و بین‌المللی
​بازخورد تجاوز رژیم صهیونیستی و آمریکا به ایران در آسیای مرکزی
​بازخورد تجاوز رژیم صهیونیستی و آمریکا به ایران در آسیای مرکزی
پیامدهای استقرار دولت جولانی در سوریه بر آسیای مرکزی
پیامدهای استقرار دولت جولانی در سوریه بر آسیای مرکزی
موقعیت تاجیکستان در فرایند هم‌گرایی ترکی در آسیای مرکزی
موقعیت تاجیکستان در فرایند هم‌گرایی ترکی در آسیای مرکزی

ترجمه

گزارش امنیتی سالانه 2025 پاکستان
گزارش امنیتی سالانه 2025 پاکستان
آمریکا و ژئواکونومی جدید ازبکستان
آمریکا و ژئواکونومی جدید ازبکستان
جنایات بین‌المللی «داعش خراسان» در افغانستان
جنایات بین‌المللی «داعش خراسان» در افغانستان
ریسک‌های ژئوپلیتیکی آسیای مرکزی در 2026
ریسک‌های ژئوپلیتیکی آسیای مرکزی در 2026
🟥 521مین نشریه تخصصی "مطالعات شرق" منتشر شد.
 
'
  • پيوندها
  • ارتباط با ما
  • دربارۀ ما
  • آرشيو
جستجوی پيشرفته
نقل و نشر مطالب با ذکر منبع آزاد است
توليد شده توسط نرم افزار جامع ”استوديو خبر“