مقدمه
اخیراً ولایت بدخشان به یکی از مهمترین کانونهای تحولات امنیتی افغانستان تبدیل شده است. ابتدا ولسوالی «فتل پایین» برای چند ساعت به تصرف گروهی نوظهور موسوم به «سپاهیان میهن» (که بعداً به سپاهی میهن تغییر نام داد) درآمد و بعد از آن ولسوالی زیباک شاهد درگیری مستقیم میان اعضای جبهۀ آزادی و نیروهای طالبان بود. هرچند از نظر نظامی این رویدادها هنوز در مقیاس محدود ارزیابی میشوند، اما اهمیت آنها بیش از گسترۀ جغرافیاییشان است. زیرا برای نخستین بار پس از بازگشت طالبان به قدرت نشانههایی از تغییر الگوی نبرد مخالفان این گروه مشاهده میشود.
این تحولات این پرسش را مطرح میکند که چرا بدخشان به نخستین صحنۀ این تغییر الگوی نبرد تبدیل شد؟ چه عوامل داخلی و منطقهای در شکلگیری این وضعیت نقش داشتهاند و در صورت تداوم روند کنونی، چشمانداز امنیتی افغانستان به کدام سو حرکت خواهد کرد؟ پاسخ به این پرسشها صرفاً در بررسی چند درگیری محدود خلاصه نمیشود، بلکه مستلزم توجه همزمان به سه سطح تحلیل است: نخست، تحولات داخلی افغانستان و تغییر ماهیت مخالفت با طالبان؛ دوم ویژگیهای جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی بدخشان و سوم روابط طالبان با همسایگان. تنها با در کنار هم قرار دادن این سه سطح میتوان تصویری نسبتاً واقعبینانه از چرایی و پیامدهای ناآرامیهای اخیر در این ولایت ارائه کرد.
تغییر الگوی نبرد مسلحانۀ مخالفین حکومت طالبان
از زمان بازگشت طالبان به قدرت در مرداد 1400، مخالفتهای مسلحانه علیه این حکومت آغاز شد. با این حال، الگوی غالب عملیات مخالفان در نزدیک به پنج سال گذشته عمدتاً حملات محدود، کمهزینه و پراکنده بود؛ حملاتی که عموماً به شکل کمین، حمله به پاسگاههای کوچک، بمبگذاریهای کنار جاده و عملیاتهای بزنوبگریز انجام میشد. این شیوۀ نبرد بیش از آنکه با هدف تصرف و نگهداری جغرافیا طراحی شده باشد بر وارد کردن تلفات، ایجاد فشار روانی و نمایش تداوم حیات گروههای مخالف استوار بود. تحولات اخیر بدخشان نشان میدهد که دستکم بخشی از مخالفان طالبان در پی آزمودن مرحلهای متفاوت از نبرد هستند. تصرف هرچند موقت یک ولسوالی و سپس ورود به نبردهای مستقیم با نیروهای طالبان بیانگر تلاش برای عبور از مرحلۀ عملیات ایذایی به مرحلۀ کنترل موقت جغرافیاست.
این تغییر، صرفاً یک تحول تاکتیکی نیست بلکه میتواند نشانۀ تلاش مخالفان برای آزمودن ظرفیتهای جدید سنجش واکنش طالبان و ارزیابی امکان گسترش دامنۀ عملیات در آینده باشد. البته نباید از این تحول نتیجه گرفت که مخالفان طالبان به مرحلۀ جنگ کلاسیک رسیدهاند. توان نظامی طالبان، کنترل گسترده بر مراکز شهری، دسترسی به تجهیزات بهجا مانده از دولت پیشین و برتری اطلاعاتی این گروه، همچنان مانع اصلی شکلگیری یک شورش گسترده است. با این حال تغییر الگوی عملیات از حملات محدود به تلاش برای تصرف موقت مناطق، در صورت تکرار میتواند بیانگر ورود این روند به مرحله جدیدی باشد.
چرایی انتخاب بدخشان
اینکه نخستین تلاش برای تغییر الگوی نبرد در بدخشان صورت گرفته، نمیتواند صرفاً یک انتخاب تصادفی باشد. این ولایت از مجموعهای از مزیتهای جغرافیایی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی برخوردار است که باعث میشوند، بدخشان نسبت به بسیاری از ولایات دیگر برای آغاز چنین عملیاتی مناسبتر باشد.
از منظر جغرافیایی بدخشان یکی از دشوارترین مناطق افغانستان برای اجرای عملیات ضدشورش بهشمار میرود. رشتهکوههای مرتفع هندوکش، درههای عمیق، راههای ارتباطی محدود، روستاهای پراکنده و مناطق دشوارگذر، امکان تحرک نیروهای با تعداد محدود را افزایش داده و در مقابل عملیات تعقیب و محاصره را برای نیروهای حکومتی دشوار میکند. در چنین محیطی حتی گروههایی با شمار محدود نیرو نیز میتوانند برای مدت قابل توجهی در برابر نیروهای بزرگتر مقاومت کرده یا پس از انجام عملیات بهسرعت از صحنۀ نبرد خارج شوند. در کنار این ویژگیها، موقعیت ژئوپلیتیکی بدخشان نیز اهمیت ویژهای دارد.
بدخشان علاوه بر هممرزی با تخار و پنجشیر از طریق مناطق کوهستانی با پاکستان مرز مشترک دارد. هرچند بخش عمدۀ این مرز ارتفاعات بلندی است که در بیشتر ایام سال پوشیده از برف است اما همین ویژگی سبب میشود کنترل کامل آن بسیار دشوار باشد. گذرگاههای کوهستانی در دامنههای ارتفاعات تیراجمیر در منطقۀ چترال پاکستان و نوشاخ در افغانستان، مسیرهای ارتباطی طبیعی میان دو سوی مرز را فراهم میکنند. هرچند استفادۀ عملیاتی از این مسیرها مستلزم آمادگی و توان لجستیکی بالاست اما وجود چنین عقبۀ جغرافیایی در مقایسه با بسیاری از ولایات مرکزی افغانستان یک مزیت بالقوه برای گروههای شبهنظامی محسوب میشود. از منظر تاکتیکی نیز موقعیت بدخشان امکان اجرای عملیات فرسایشی را افزایش میدهد. نیروهای مهاجم میتوانند با بهرهگیری از پستی و بلندیهای زمین، محل درگیری را خود انتخاب و زمان نبرد را مدیریت کنند و در صورت افزایش فشار نظامی با استفاده از شبکه درهها و ارتفاعات از صحنه خارج شوند. به همین دلیل، هزینۀ عملیات برای نیروهای مهاجم در چنین محیطی نسبت به مناطق هموار پایینتر است.
عامل اقتصادی نیز در انتخاب بدخشان بیتأثیر نیست. این ولایت از غنیترین مناطق افغانستان از نظر منابع معدنی بهشمار میرود. معادن طلا، لاجورد، یاقوت و دیگر سنگهای قیمتی ظرفیت بالقوهای برای تأمین منابع مالی ایجاد میکنند. تجربۀ بسیاری از جنگهای داخلی نشان داده است که کنترل منابع طبیعی میتواند در تداوم فعالیت گروههای شورشی نقش مهمی ایفا کند. البته در شرایط کنونی هیچ نشانۀ قطعی مبنی بر اینکه مخالفان طالبان به دنبال تصرف معادن بدخشان هستند وجود ندارد اما از منظر راهبردی هر گروه مسلحی که بتواند برای مدتی بخشی از این منابع را در اختیار بگیرد از امکان بهتری برای تأمین مالی فعالیتهای خود برخوردار خواهد شد.
این منطقه از بعد اجتماعی و سیاسی نیز اهمیت قابل توجهی دارد. بدخشان از معدود ولایاتی است که اکثریت جمعیت آن را تاجیکها تشکیل میدهند و اقلیت ازبک نیز در آن حضور دارد. بنابراین از نظر ترکیب قومی ساختاری یکدست و همگن دارد. این ولایت تقریباً فاقد جمعیت پشتون بوده و این ویژگی آن را به منطقهای مستعد برای جذب نیروهای مخالف با هویت غیرپشتونی تبدیل کرده است. همچنین همبستگی قومی، جذب نیرو و شناسایی مخالفان را برای طالبان با دشواری بیشتری مواجه میکند. از جانب دیگر بدخشان در گذشته نیز آخرین سنگر مقابله با طالبان بود و بهعنوان زادگاه برهانالدین ربانی، به نوعی، بیشتر از دیگر مناطق زمینۀ مخالفت با طالبان در مردم آنجا وجود دارد. همچنین به لحاظ نمادین، بدخشان برای گروههای مقاومت نقشی مشابه قندهار برای طالبان را دارد؛ قندهار خاستگاه تاریخی طالبان و مرکز رهبری آنان است، بدخشان نیز میتواند کانون بسیج و رهبری تاجیکها در مخالفت با طالبان قلمداد شود. از این رو، حضور مخالفین در این ولایت میتواند بیش از دستاورد نظامی، دارای ارزش تبلیغاتی و روانی باشد.
ابعاد داخلی و منطقهای ناآرامیهای بدخشان
تحلیل ناآرامیهای اخیر بدخشان بدون در نظر گرفتن پیوند میان عوامل داخلی و محیط منطقهای تصویری ناقص از واقعیت ارائه خواهد داد. تجربۀ سیاسی افغانستان نشان میدهد که بسیاری از بحرانهای امنیتی این کشور نه صرفاً محصول عوامل داخلی بودهاند و نهتنها با مداخلۀ بازیگران خارجی شکل گرفتهاند؛ بلکه معمولاً از همپوشانی این دو دسته عوامل بهوجود آمدهاند.
به بیان دیگر، شکافهای داخلی زمینۀ شکلگیری بحران را فراهم کرده و حمایت، رقابت یا مداخلۀ بازیگران بیرونی، دامنه و شدت بحران را افزایش داده است. در سطح داخلی، بازگشت طالبان به قدرت در سال 1400 اگرچه به جنگ بیستساله با جمهوری اسلامی افغانستان پایان داد اما بهمعنای پایان همۀ اشکال مخالفت سیاسی و نظامی نبود. ساختار حکومت جدید بر تمرکز شدید قدرت استوار شد و طالبان برخلاف برخی انتظارها مسیر تشکیل یک نظام فراگیر یا تقسیم قدرت با سایر نیروهای سیاسی را در پیش نگرفت. نتیجۀ طبیعی چنین وضعیتی آن بود که بخشی از نیروهای سیاسی، نظامی و قومی که در ساختار جدید جایگاهی برای خود نمیدیدند بهتدریج به سمت مخالفت سازمانیافته حرکت کردند. در پنج سال گذشته گروههای مختلفی با نامها و ظرفیتهای متفاوت اعلام موجودیت کردهاند که اگرچه تاکنون نتوانستهاند تهدیدی وجودی برای طالبان ایجاد کنند اما نشان دادهاند که مخالفت مسلحانه هنوز بهطور کامل از میان نرفته است.
در این میان بخش مهمی از مخالفان فعال طالبان را نیروهایی تشکیل میدهند که پایگاه اجتماعی آنها عمدتاً در مناطق غیرپشتون، بهویژه در شمال و شمالشرق افغانستان قرار دارد. این مسئله بیش از آنکه صرفاً ریشه در ترکیب قومی داشته باشد به تجربۀ تاریخی سه دهۀ گذشته بازمیگردد. طالبان در دهۀ ۱۹۹۰ حکومت تحت رهبری نیروهای جمعیت اسلامی را سرنگون کردند و در دورۀ جمهوری نیز عمدۀ نیروهای نظامی که در جبهههای شمال با طالبان میجنگیدند از همین مناطق برخاسته بودند. بنابراین بخشی از بیاعتمادی متقابل میان طالبان و گروههای مخالف محصول همین تجربۀ تاریخی است.
در کنار این عوامل، برخی سیاستهای اداری طالبان نیز در شماری از ولایات، از جمله بدخشان، با انتقادهایی روبهرو بوده است.
تمرکز تصمیمگیری در کابل و قندهار جابهجایی برخی فرماندهان محلی، اختلافها بر سر مدیریت منابع معدنی و انتصاب مقامهای غیرمحلی در کنار مشکلات اقتصادی، زمینههایی از نارضایتی را در برخی مناطق ایجاد کرده است. البته این عوامل بهتنهایی برای شکلگیری یک شورش گسترده کافی نیستند اما میتوانند ظرفیت جذب نیرو برای گروههای مخالف را افزایش دهند. با وجود این، تجربۀ چهار سال نخست حکومت طالبان نشان داد که صرف وجود نارضایتی داخلی برای تبدیل شدن به یک چالش امنیتی پایدار کافی نیست. طالبان در این مدت توانستند با اتکا به انسجام نسبی سازمانی، کنترل سراسری بر جغرافیای کشور و بهرهگیری از تجهیزات و زیرساختهای بهجا مانده از دولت پیشین، ابتکار عمل نظامی را حفظ کنند. از این رو، هرگونه تغییر محسوس در الگوی عملیات مخالفان این پرسش را نیز مطرح میکند که آیا این تحول تنها بر توان داخلی آنان استوار است یا از متغیرهای منطقهای نیز نیرو گرفته است.
در میان متغیرهای منطقهای، روابط طالبان و پاکستان جایگاه ویژهای دارد. حکومت طالبان پس از بازگشت به قدرت تلاش کرد با همسایگان خود از جمله پاکستان، ایران، چین و کشورهای آسیای مرکزی، سیاست تعامل و کاهش تنش را در پیش گیرد. با وجود این و برخلاف تصور غالب، طالبان با پاکستانی که از ابتدای تشکیل این گروه مهمترین حامی آن بود و در به قدرت رسیدن طالبان در دور اول در دهۀ ۱۹۹۰ و همچنین در بیست سال جنگ با نظام جمهوری و امریکا و سپس در به قدرت رسیدن مجدد این گروه در 1400 نقش تعیینکننده داشت ناسازگار شد و کار این دو متحد قدیمی به قطع کامل روابط در چهارمین سال حکومتداری طالبان انجامید؛ تا جایی که مرز دو کشور بهصورت کامل بسته شده و چندین دور نبرد مرزی بهعلاوۀ دو بار حملۀ هوایی پاکستان به کابل و حملات هوایی بیشتری به نقاطی دیگر نیز صورت گرفت.
بنابراین و با توجه به این پسمنظر بهروشنی میتوان نتیجه گرفت که به احتمال قوی پاکستان در یاری رساندن به گروههای ناامنکنندۀ کنونی دست داشته باشد. این نتیجه زمانی میتواند قوت بگیرد که قاری فصیحالدین رئیس ستاد ارتش طالبان، مهاجمین را وارد شده از آن سوی مرز افغانستان – پاکستان، نامید. همچنین بنا به گزارشهای برخی از منابع، مهاجمین تسلیحات پیشرفته ضد هوایی و ضد پهپادی در اختیار داشتند تا جایی که در گزارشها ساقط کردن دو پهپاد طالبان نیز آمده است.
چشمانداز
آیندۀ ناآرامیهای بدخشان تا حد زیادی به روند تحولات سیاسی و امنیتی در سطح ملی و منطقهای بستگی دارد. در شرایط کنونی میتوان دستکم دو سناریوی اصلی را برای آینده تصور کرد. سرنوشت مخالفت با طالبان و نیز توفیق یا عدم توفیق نیروهای طالبان برای مقابله با آنان در گرو یک عامل اساسی - حمایت پاکستان - از مخالفان است. در این زمینه دو سناریو قابل طرح است. براساس این فرض که تعامل طالبان و پاکستان وارد مرحلۀ غیر قابل برگشت شده است، طالبان در نزدیکی با هند دقیقاً در همان خطی حرکت میکند که حکومتهای قبلی افغانستان در آن قرار داشتند و پاکستان نیز در مقابل این رویکرد، گزینۀ حمایت از نیروهای مخالف دولت مرکزی در افغانستان را روی دست گرفته است. براساس این استدلال، کار دو طرف به درگیری نیابتی میانجامد. البته با این تفاوت نسبت به دورههای قبلی که این بار طالبان نیز علیه پاکستان گروه نیابتی یعنی تیتیپی را در اختیار دارد. آنچه این سناریو را به تحقق نزدیک میکند رفتار و رویکرد طالبان در خصوص گروههای مخالف است. طالبان همانگونه که در پنج سال گذشته نشان داد، به هیچ وجه حاضر به تقسیم قدرت نبوده و هیچ مخالفی را به رسمیت نمیشناسند. در خصوص نبردهای اخیر بدخشان هم طالبان با فشار وارد کردن به رسانههای داخلی قضیه را بسیار کوچکنمایی کرده و حتی در برخی موارد انکار کرده است. این رویکرد برای مخالفین فقط یک گزینه باقی میگذارد و آنهم استفاده از قوۀ قهریه و زور است.
در مقابل این سناریو، چشمانداز دیگر این است که طالبان و پاکستان با هم کنار آمده و روابط آنها به طرف عادیسازی و دوستانه شدن حرکت کند. این سناریو هم دلایل همسویانه دارد. اینکه طالبان و پاکستان دارای پیشنۀ معاضدتی عمیقی هستند و ممکن است دو طرف دوباره به آن جهت، تغییر رفتار دهند. دیگر اینکه هر چند طالبان بهشدت در پی متنوعسازی منابع غیر از پاکستان است اما نیازمندی ساختاری اقتصاد افغانستان به پاکستان و وابستگی متقابل دو طرف به یکدیگر میتواند باعث این تغییر جهت شود. البته بحث دخالت عامل سومی بهعنوان میانجی هم قابل تأمل است. در این زمینه کشورهایی مانند چین و ج.ا.ایران که ناآرامی در افغانستان نمیتواند به سود آنها باشد میتوانند در قامت میانجی، دو طرف را به تفاهم برسانند.
برآیند
ناآرامیهای اخیر بدخشان را نمیتوان صرفاً یک رخداد امنیتی محلی یا یک درگیری محدود میان طالبان و چند گروه مخالف تلقی کرد. اهمیت این تحولات بیش از هر چیز در آن است که نشانههایی از تغییر الگوی نبرد مخالفان را آشکار کرده است. عبور از حملات پراکنده و بزنوبگریز به تلاش برای تصرف موقت جغرافیا، هرچند هنوز در مقیاسی محدود، بیانگر آن است که بخشی از مخالفان در پی آزمودن مرحلهای جدید از رویارویی با طالبان هستند. انتخاب بدخشان نیز از این منظر انتخابی حسابشده به نظر میرسد. این ولایت بهدلیل جغرافیای کوهستانی، دشواری عملیات نظامی، همجواری با چند ولایت مهم، دسترسی به گذرگاههای مرزی، برخورداری از منابع معدنی ارزشمند و نیز پیشینۀ تاریخی مخالفت با طالبان، نسبت به بسیاری از مناطق دیگر ظرفیت بیشتری برای آغاز چنین تحرکاتی دارد. در نهایت، آیندۀ این بحران بیش از هر چیز به تعامل دو متغیر اساسی بستگی خواهد داشت: نخست، میزان توانایی طالبان در مدیریت نارضایتیهای داخلی و حفظ انسجام امنیتی و دوم چگونگی روابط این گروه با پاکستان. اگر تنشهای طالبان با پاکستان تشدید شود، این امر، همزمان با تداوم رویکردهای فعلی طالبان، احتمال گسترش دامنۀ درگیریها افزایش خواهد یافت.
اما اگر روابط طالبان با پاکستان به سمت کاهش تنش حرکت کند و زمینههایی برای مدیریت اختلافهای داخلی نیز فراهم شود این احتمال وجود دارد که ناآرامیهای اخیر بدخشان در همان سطح محدود باقی بماند و به یک غائلۀ فراگیر تبدیل نشود. از این رو، باید سرنوشت تحولات بدخشان را نهتنها در کوهستانهای این ولایت؛ بلکه در معادلات سیاسی کابل- اسلامآباد جستوجو کرد.




















